تاريخچه روانشناسي

  • ساخت گرايي
  • كنش گرايي
  • رفتارگرايي
  • گشتالت
  • روان كاوي
  • تأثير و تأثر روان‌شناسی در جنگ‌ها و نبردها
  • تاریخچه روانشناسی:

             روان‌شناسی، با این که تاریخی بسیار طولانی دارد علم تازه‌ای به حساب می‌آید. هر چند که به نظر می‌رسد توسعه‌های نظری و تحقیق، چهرۀ روان‌شناسی معاصر را سال به سال تغییر می‌دهند، از سال 384 تا سال 322 پيش از ميلاد یکی از آثار ارسطو، تحت عنوان موضوع روان، با تاریخچۀ تفکر روان شناختی و دورنماهای تاریخی دربارۀ ماهیت روان و رفتار شروع می‌شود. ارسطو، بر اساس دیدگاه علمی‌خود، ابتدا توضیح می‌دهد که چرا رفتار انسان، مثل حرکات ستارگان و جزر و مدّ دریا، تحت قواعد و قوانین است. آن گاه، ارسطو هر یک از موضوعهای زیر را عمیقتر بررسی می‌کند: شخصیت، احساس و ادراک، تفکر، هوش، نیازها و انگیزشها، عواطف و هیجانها، و حافظه؛ در مجموع، همان موضوعهایی که امروزه در کتابهای روان‌شناسی عمومی‌یا زمینۀ روان‌شناسی می‌بینیم.

    همچنین ارسطو اعلام می‌کند که ما به طور بنیادی در پی کسب لذت و اجتناب از درد هستیم، بیانی که بعداً در نظریه‌های معاصرِ روان کاوی و یادگیری، دوباره به کار رفته است. متفکرانِ دیگرِ یونانِ قدیم نیز به رشد روان‌شناسی کمک کرده اند؛ مثلاً، دِموکریت[1]، تقریباً 400 سال پیش از میلاد، اعلام کرد که ما می‌توانیم رفتار را بر اساس بدن و روان مطرح کنیم (روان شناسان معاصر هنوز هم درباره کنش متقابل فرایندهای زیستی و شناختی بحث می‌کنند). همچنین دِموکریت اعلام کرد که رفتار هم دربارۀ کنش متقابل فرایندهای زیستی و شناختی بحث می‌کنند). همچنین دِموکریت اعلام کرد که رفتار تحت تأثیر تحریک خارجی است، و او یکی از اولین کسانی است که وجود اختیار یا توانایی انتخاب را مطرح ساخت. افلاطون[2] (427 تا 347 پیش از میلاد) توصیۀ معلمِ خود، سقراط را دوباره مطرح کرد: خود را بشناس. این پند هنوز هم یکی از پایه‌های تفکر در روان‌شناسی است. سقراط معتقد بود که ما نمی‌توانیم به کمک حواس، شناخت معتبری از خود داشته باشیم؛ زیرا حواس، واقعیت را درست منعکس نمی‌کنند. ما، همان طور که در فصل هاي بعدي خواهیم دید، خطاهای ادراکی داریم. به نظر سقراط، چون حواس شناختهای ناقص فراهم می‌آورند، باید بر فرایندهای تفکر منطقی و درون­نگری[3] تکیه کنیم تا به خویشتن شناسی دست یابیم.

    در حال حاضر نیز، بین محرکهایی که بر گیرنده‌های حسی اثر می‌گذارند و ادراکها و خاطرات، که اغلب تغییر شکل یافته اند، تمیز قایل می‌شویم. همچنین سقراط بر اهمیت روان‌شناسی اجتماعی اشاره کرد. او معتقد بود که افراد مخلوقهای اجتماعی هستند، مخلوقهايي که یکدیگر را عمیقاً تحت تاثیر قرار می‌دهند.

    از عصر سقراط تا ظهور روان‌شناسی به عنوان یک علم آزمایشگاهی، در نیمۀ دوم قرن نوزده، رویدادهای متعددی به دست داده اند تا چهرۀ روان‌شناسی امروزی را ترسیم کنند: یک رشتۀ کاملاً متفاوت.

    موضوعهای بحث انگیز در روان‌شناسی آن قدر زیاد است که گفتگو دربارۀ تاریخ شروع آن به عنوان یک علم آزمایشگاهی زاید به نظر می‌رسد. اما لازم است اشاره کنیم که برخی تاریخ‌نویسان، شروع آن را به سال 1876 نسبت می‌دهند، سالی که گوستاو تئودور فخنر[4] (1801 تا 1877) کتاب اصول سایکوفیزیک[5] خود را منتشر کرد. این کتاب نشان می‌داد که رویدادهای فیزیکی (مثل نور و صدا) به چه شیوه ای با احساسها و ادراکها ارتباط پیدا می‌کنند. همچنین این کتاب نشان می‌داد که چگونه می‌توان آثار این رویدادها را به طور علمی‌اندازه گرفت. اکثر تاریخ نویسان، تولد روان‌شناسی را، به عنوان یک علم، به سال 1879 نسبت می‌دهند، سالی که ویلهلم وونت[6] (1832 تا 1920)، اولین آزمایشگاه روان‌شناسی را در شهر لایپزیک آلمان بنا نهاد.

    ساخت گرایی

    وونت نیز مثل ارسطو معتقد بود که روان یک رویداد طبیعی است و در نتیجه مثل نور، حرارت و میزان خون قابل اندازه گیری است. وونت روش پیشنهادی سقراط، یعنی، درون‌نگری را به کار برد تا بتواند عناصر بنیادی تجربۀ آگاه را کشف کند. وقتی وونت و همکاران او در معرض محرکهای بینایی و شنوایی قرار داده می‌شدند سعی می‌کردند به درون، حتی الامکان به طور عینی بنگرند تا احساسها و برداشتهای خود را تبیین کنند.

    وونت و دانشجویان او، از جمله ادوارد تیچنر[7]، که روش شناسی وونت را به دانشگاه کرنل[8] آمریکا برد، مکتب روان‌شناسی ساخت‌گرایی را بنا نهادند. ساخت‌گرایی سعی می‌کرد ماهیت تجربۀ آگاه را، از طریق تجزیۀ آن به احساسهای عینی (مثل بینایی یا ذایقه)، و برداشتهای عینی(مثل واکنشهای هیجانی)، اراده و تصاویر ذهنی(مثل خاطرات و رؤیاها) تعریف کند. ساخت‌گرایان معتقدند که روان، از طریق ترکیب خلاقیت با عناصر تجربه، عمل می‌کند.

    استانلی‌هال[9] (1844 تا 1924) یکی دیگر از شاگردان وونت، به مطالعۀ رشد روانی در دوران  کودکی، جوانی و پيري علاقه‌مند شد. عقيدة كلي بر اين است كه‌هال بنيانگذار روان‌شناسي كودك است. همچنين او انجمن روان شناسي آمريكا (APA) [10] را بنا نهاد. روان شناسي كودك موجب شده است تا اعتقاد به اين كه كودكان بزرگسالان كوچكي هستند، تغيير يابد.

    كنش گرايي

    در اواخر قرن نوزده، ويليام جيمز[11] (1842 تا 1910)، درباره‌ي روان‌شناسي، ديد وسيعتري اتخاذ كرد كه رابطه‌ي موجود بين تجربه‌ي آگاه و رفتار را مورد توجه قرار مي‌داد. او با تدريس فيزيولوژي، بعد فلسفه و آن گاه روان‌شناسي، كار آكادميك انجام داد. او نظريه‌هاي خود را در اولين دفترچه‌ي راهنماي تحصيل در روان شناسي، تحت عنوان اصول روان شناسي توضيح داد. در اين كتاب، جيمز نظر مي دهد كه جريان آگاهي، سيال و پيوسته است. او، با الهام گرفتن از تجربه‌هاي خود درباره‌ي درون‌نگري، اعلام مي كند كه تجربه، به همان سهولتي كه ساخت‌گرايان ادعا مي كردند، قابل تجزيه به واحدهاي بنيادي نيست.

    همچنين جيمز يكي از بنيانگذاران مكتب كنش‌گرايي بود كه رفتار قابل مشاهده و آگاهي را مطالعه مي كرد. مربي و فيلسوف آمريكايي، جان ديويي[12] (1842 تا 1910) نيز به شكوفايي ديدگاه كنش‌گرايي كمك كرد. كنش‌گرايي شيوه‌هايي را بررسی مي كند كه بر اساس آنها تجربه به ما اجازه مي دهد تا با محيط خود به شيوه سازگارتري عمل كنيم. كنش گرايي از مشاهده‌ي رفتار در آزمايشگاه نيز استفاده مي كند تا درون‌نگري را تكميل كند. ساخت‌گرايان، سئوال زير را مطرح كرده بودند: «اجزا يا ساختهاي فرايند رواني كدامهاست؟» به عبارت ديگر «عناصر تشكيل دهندۀ روان كدام است؟» اما كنش‌گرايان اين سئوال را مطرح كردند: «هدفها يا كنشهاي رفتارِ قابل مشاهده و فرايندهاي رواني كدام است؟ اهميت آنها در چيست؟» به عبارت ديگر، «فرايندهاي رواني چه عملكردي دارند؟»

    ديويي و جيمز تحت تأثير نظريه‌ي تكاملي طبيعي‌دان انگليسي، چارلز داروين[13] (1809 تا 1882)، قرار گرفته بودند. داروين قبلاً اعلام كرده بود، ارگانيسمهايي كه صفات سازگارتري دارند، زنده مي‌مانند و توليدمثل مي‌كنند؛ اما آنهايي كه اين صفات را ندارند، از بين مي‌روند. اين اصل، بقاي انسب يا بقاي مستعدتر و وي‍ژگي‌هاي فيزيكي(وزن، سرعت، رنگ، قد و…) آنها با محيط زيست سازگاري بهتري پيدا مي‌كنند، بيشتر شانس مي يابند كه تا دوره بلوغ زنده بمانند و اين ويژگيها را به نسلهاي بعدي انتقال دهند.

    كنش‌گرايان، نظريه‌ي داروين را با رفتار انطباق داده، ادعا كرده‌اند كه الگوهاي رفتاري سازگار آموخته و نگهداري مي‌شوند، در حالي كه، الگوهاي رفتاري ناسازگار از بين مي‌روند يا قطع مي‌شوند. الگوهاي رفتاري مستعد باقي مي‌مانند. اعمال سازگار تكرار مي‌شوند و به صورت عادات در مي‌آيند.

    تشكيل عادات در اعمال ديده مي‌شود، مثل بردن قاشق به دهان يا چرخاندن دستگيره‌ي در. براي يادگيري اين اعمال لازم است كه ابتدا دقت كامل داشت. كافي است اولين تلاشهاي يك كودك را، براي اين كه خودش غذا بخورد، در نظر بگيريد و چگونگي مسأله را درك كنيد. در اثر تكرار، حركات لازم براي غذا خوردن به صورت خودكار يا عادت  در مي‌آيند. حركات متعدد براي رانندگي يك اتومبيل نيز، در اثر تكرار، به يك عادت تبديل مي‌شوند. ما مي‌توانيم اين كارها را به طور خودكار انجام دهيم و در نتيجه به مسائل ديگر نيز توجه مي‌كنيم؛ مثلاً، به بحثهاي راديويي گوش دهيم. مفهوم يادگيري در اثر تكرار، در چارچوب مكتب رفتارگرايي نيز جنبه‌ي بنيادي دارد.

    رفتارگرايي

    فرض كنيد موش گرسنه‌اي را در مازي قرار داده‌ايد. او در مسيري پيچ مي‌خورد و به پايان آن مي‌رسد. در پايان مسير، او مي‌تواند به سمت راست يا چپ بپيچد. اگر به موش، زماني كه در پايان مسير به سمت راست مي‌پيچد، به طور دايم پاداش غذايي بدهيد، او ياد خواهد گرفت كه به محض رسيدن به پايان مسير، دست‌كم زماني كه گرسنه است، به سمت راست بپيچد. حال اين سئوال پيش مي‌آيد كه وقتي موش ياد مي‌گيرد كه در آن تقاطع به سمت راست بپيچد، چه فكر مي‌كند؟ احتمالاً او پيش خود مي‌گويد: «آهان، يادم هست، آخرين باري كه در  اين تقاطع بودم و به سمت راست پيچيدم، غذا دريافت كردم، فكر مي‌كنم بهتر است باز امتحان كنم»! اين بود نظريه‌ي جان واتسون[14] (1878 تا 1958)، بنيانگذار رفتارگرايي آمريكايي. جريان كنش‌گرايي در همه جاي كشور مشغول مطالعه‌ي حيات متحرك و غيرقابل دريافت آگاهي، همچنين مشغول مطالعه‌ي رفتار قابل مشاهده بودند. واتسون، مبارزات درون گرايانه‌ي كنش‌گرايان، براي مطالعه‌ي آگاهي، مخصوصاً آگاهي نوع حيواني را كنار گذاشت. الزاماً بايد خود را به رويدادهاي قبل مشاهده و قابل اندازه‌گيري، يعني رفتار، محدود كند.

    با اين همه، واتسون با اهميتي كه به يادگيري داده مي‌شد، موافق بود، و پيشنهاد كرد كه روان‌شناسي، يادگيري پاسخهاي[15] قابل اندازه‌گيري در مقابل محركهاي[16] محيطي را مطالعه كند. به عنوان الگو، او به آزمايشهايي كه ايوان پاولف[17] روسي انجام داده بود، اشاره كرد. پاولف كشف كرده بود كه اگر صداي زنگ چند بار با غذا همراه شود، سگها ياد خواهند گرفت كه در مقابل صداي زنگ نيز بزاق ترشح كنند. پاولف، ترشح بزاق را، بر اساس شرايط آزمايشگاهي يا شرطي شدن[18]، تشريح مي كرد، نه بر اساس فرايندهاي ذهني ممكن در سگها. به علاوه، پاسخ مورد مطالعه‌ي پاولف (ترشح بزاق)، يك رويداد قابل مشاهده و قابل اندازه‌گيري به وسيله‌ي ابزارهاي آزمايشگاهي بود. تلاش براي تعيين اين كه سگ يا انسان چه فكر مي‌كند، كار بيهوده‌اي بود. اسكينر[19] (1904 تا 1990)، روان‌شناس آمريكايي، نداي رفتارگرايي را دريافت كرد و مفهوم تقويت را به آن افزود. به نظر اسكينر، ارگانيسم ياد مي‌گيرد كه به شيوه‌ي خاصي رفتار كند چون به خاطر همان شيوه‌ي رفتاري تقويت شده است. او نشان داد كه حيوانات آزمايشگاهي مي‌توانند، در اثر تقويت، رفتارهاي ساده و پيچيده‌ي متنوعي ياد بگيرند. آنها مي‌توانند به دكمه‌ها نوك بزنند يا دور خود بچرخند، بعد از نردبان بالا بروند و بر اهرمي فشار آورند. تعداد زيادي از روان‌شناسان اين نظريه را پذيرفتند كه مي‌توان رفتار پيچيده‌ي انسان را محصول يادگيري در اثر تقويت دانست. با اين همه، آنها در عمل پذيرفتند كه مي‌توان رفتار پيچيده‌ي انسان را محصول يادگيري در اثر تقويت دانست. با اين همه، آنها در عمل متوجه شدند كه نمي‌توان همه‌ي رفتارهاي يك شخص را، از طريق شمارش تاريخ كامل تقويتهاي او، تشريح كرد.

    روان‌شناسي گشتالت

    در سالهاي 1920، مكتب روان شناسي ديگري تحت عنوان روان شناسي گشتالت در آلمان اهميت يافت. در سالهاي 1930، سه بنيانگذار اين مكتب، ورتهايمر (1880 تا 1943)، كافكا (1886 تا 1941) و كهلر[20] (1887 تا 1967)، براي رهايي از ترس نازيسم، اروپا را ترك كردند. آنها كارهاي خود را در آمريكا ادامه دادند و بدين وسيله به نفوذ اين كشور در روان‌شناسي جهش بيشتري بخشيدند.

    شكل1- اهميت بافت. روان‌شناسان گشتالت‌گرا نشان داده‌اند كه ادراكهاي ما تنها به دريافتهاي حسي وابسته نيستند، بلكه تحت تاثير بافت نيز قرار مي‌گيرند. آنها معتقدند كه نمي‌توان ادراك انسان را بر اساس واحدهاي بنيادي يا اجزا تبيين كرد، زيرا ما تمايل داريم ادراكها را به صورت يك كل و بر اساس بافتي كه در آن ظاهر مي‌شوند، تفسير كنيم. شما دويدن يك نفر به طرف خود را، برحسب اين كه شب باشد و در كنار جاده ايستاده باشيد يا صبح باشد و در حال رفتن به محل كار باشيد، متفاوت تفسير مي‌كنيد.

     

    ورتهايمر و همكاران او، بيشتر بر ادراك و شيوه‌ي اثر ادراك بر تفكر و حل مسائل توجه كردند. گشتالت‌گرايان برخلاف رفتارگرايان، معتقد بودند كه نمي‌توان ماهيت انسان را، تنها از روي توده‌اي از رفتارهاي قابل مشاهده درك كرد و برخلاف ساخت‌گرايان، آنها عقيده داشتند كه نمي‌توان ادراكهاي انسان، هيجانها يا فرايندهاي تفكر را از روي واحدهاي بنيادي (اجزا) تشريح كرد. كل، بيشتر از مجموع اجزاي خود است: گشتالت‌گرايان، ادراك را يك كل در نظر مي‌گرفتند كه به اجزاي خود معنا مي‌داد.

    روان‌شناسان گشتالت‌گرا نشان دادند كه ما تمايل داريم تكه‌هاي جدا از هم اطلاعات را به صورت يك مجموعه‌ي يكپارچه دريافت كنيم، و اين كار در اثر دخالت بافت ظهور آنها حاصل مي‌شود. براي روشنتر شدن مطلب، شكل بالا را در نظر بگيريد. دايره‌هاي وسط شكل ِ سمتِ چپ برابرند، ما آنها را به خاطر بافتهاي متفاوتي كه دارند، احتمالاً با ابعاد مختلف درك مي‌كنيم. مربعهاي وسط شكل سمت راست نيز يكسان‌اند، اما آنها نيز، به علت بافتهاي متفاوتي كه دارند، متفاوت ديده مي‌شوند. دومين علامتِ هر سطرِ شكلِ وسط نيز يكسان‌اند، اما علامتي كه در سطر بالا قرار دارد به صورت حرف B و آنچه در رديف پائين قرار دارد به صورت عدد 13 خوانده مي‌شود. علامت عوض نشده، تنها متن يا بافت ظهور آن فرق كرده است.

    شكل2- نظر اجمالي به نقش بينش. در ابتداي كار شمپانزه نمي‌تواند به موزهايي كه از سقف آويزان هستند دسترسي پيدا كند. پس از مدتي ناگهان جعبه‌ها را روي هم مي‌گذارد تا ميوه‌ها را به دست آورد؛ يعني، رفتاري از خود نشان مي‌دهد كه بيشتر به يك بينش روشن شباهت دارد. گشتالت‌گرايان معتقدند كه رفتار، خيلي پيچيده‌تر از آن است كه بر اساس يادگيري به يك بينش روشن شباهت دارد. گشتالت‌گرايان معتقدند كه رفتار، خيلي پيچيده‌تر از آن است كه بر اساس يادگيري پاسخهاي مكانيكي به يك محرك محيطي قابل توضيح باشد.

     

    گشتالت‌گرايان معتقد بودند كه يادگيري، به جاي اين كه تنها مكانيكي باشد، همان طور كه در آزمايشهاي پاوولف ديديم، مي‌تواند فعال و عمدي باشد. كهلر و همكاران او نشان دادند كه بخش عظيمي از يادگيري، مخصوصاً يادگيري حل مسائل، از راه بينش[21] حاصل مي‌شود نه از راه تكرار مكانيكي.

    در شكل بالا، اعمال ميمون را در نظر بگيريد. ابتدا حيوان موفق نمي‌شود موزهاي آويزان شده از سقف را به دست آورد. پس از مدتي، ناگهان جعبه‌ها را روي يكديگر مي‌گذارد و از آنها به عنوان نردبان جهت دسترسي به موزها استفاده مي‌كند. به نظر مي‌رسد كه شمپانزه به طور ناگهاني عناصر ذهني مربوط به مساله را سازمان مي‌دهد. به عبارت ديگر، او به يك بينش روشن دست مي‌يابد. كشفيات كهلر اين فرضيه را القا مي‌كنند كه ما عناصر مربوط به مسأله را به طور ذهني دستكاري مي‌كنيم و طوري آنها را سازمان مي‌دهيم كه توانايي رسيدن به يك هدف را داشته باشيم. دستكاري عناصر مدتي طول مي‌كشد، زيرا فرايند ذهني به صورت كوشش و خطا[22] عمل مي‌كند. با اين همه، پس از گروه‌بندي مناسب، به نظر مي‌رسد كه ما مسأله را به صورت يك كل، يعني،‌ به صورت گشتالت درك مي‌كنيم.

    روان‌كاوي

    روان‌كاوي، مكتبي كه به وسيله‌ي زيگموند فرويد[23] (1865 تا 1939) پايه‌ريزي شده است، هم از نظر تاريخي و هم از نظر ديدگاه، با ساير مكتبهاي روان‌شناسي تفاوت عمده دارد. نظريه‌ي فرويد بيشتر از هر نظريه‌ي ديگر بر فرهنگ مردم غلبه كرده است؛ احتمال دارد كه تا به حال، تعداد زيادي از مفاهيم آن را شنيده باشيد.

    اين كه انسانها از طرف تمايلات پنهان خود تحت فشار قرار مي‌گيرند و اين كه اشتباهات لُپي و رؤياها نيز تمايلات ناآگاه را منعكس مي‌كنند، همه مفاهيمي هستند كه نفوذ زيگموند فرويد را نشان مي‌دهند. برخلاف روان‌شناسان محيطهاي آكادميك، كه اصولاً تحقيقات خود را در آزمايشگاه انجام مي‌دهند، فرويد به كمك مصاحبه‌هاي باليني با بيماران خود،‌ توانست افكار، هيجانها و رفتار انسان را درك كند. او از ناآگاهي بيماران درباره‌ي تمايلات و نيات خود، در تعجب فرو رفته بود. به اين علت است كه نظريه‌ي شخصيت فرويد به ديدگاه روان‌پويايي[24] مربوط مي‌شود. ديدگاه روان پويايي، يعني، اعتقاد به نيروي روان در تعيين رفتار.

    فرويد روشي در روان‌درماني به وجود آورد كه روان‌كاوي ناميده مي‌شود. هدف روان‌كاوي كمك به بيماران است تا تعارضهاي متعدد خود را، كه عميقاً لنگر انداخته‌اند بفهمند و براي بيان تمايلات و ارضاي نيازهاي خود شيوه‌هاي اجتماع‌پسند پيدا كنند.

    امروزه، روان‌شناسي پيدا نمي‌كنيم كه خود را ساخت‌گرا يا كنش‌گرا بنامد. هرچند كه روان‌شناسي گشتالت موجب شده است در زمينه‌ي ادراك و حل مسائل، ديدگاههاي تحقيقي تازه‌اي به وجود آيد، تعداد كمي از روان‌شناسان خود را گشتالت‌گرا مي‌نامند. تعداد رفتارگرايان و روان‌كاوان متعصب نيز اُفت كرده است. همان‌طور كه در بحث بعدي خواهيم ديد،‌ بسياري از روان‌شناسان معاصر، كه آموزشهاي رفتارگرايي ديده‌اند، خود را نظريه‌پردازان يادگيري اجتماعي مي‌دانند و اكثر روان‌كاوان خود را نوفرويدي مي‌دانند و با روان‌كاوي سنتي مخالفت مي‌كنند.

    برداشت مكاتب روانشناسي از رفتار

    روان‌شناسي امروزي تحت‌تأثير پنج ديدگاه بزرگ است: زيستي، شناختي، انسان‌گرايي،‌ روان‌كاوي و نظريه‌ي يادگيري يا رفتار گرايي. هر يك از اين ديدگاهها برداشتهاي متفاوتي از رفتار دارد و موضوعهاي متفاوت را با شيوه‌ي خود مطرح مي‌سازد.

    ديدگاه زيستي

    روان‌شناسان معتقدند كه افكار، تخيلات، رؤياها و تصاوير ذهني ما، در اثر دستگاه عصبي، و مخصوصاً دستگاه عصبي اصلي، يعني مغز، ممكن مي‌شوند. روان‌شناسان فيزيولوژيست تلاش مي‌كنند تا بين رويدادهايي كه در مغز اتفاق مي‌افتند، مثل فعاليت سلولهاي مخ و فرايندهاي ذهني، رابطه به دست آورند.

    همان‌طور كه خواهيم ديد، آنها از فنون نمونه‌برداري كامپيوتري، نمونه‌برداري محوري و نمونه‌برداري موضعي، همچنين از تحريك الكتريكي قطعات مغز استفاده مي‌كنند تا معلوم شود اين قطعات در فعاليت رواني و پاسخهاي هيجاني و رفتاري وارد عمل  مي‌شوند يا نه. در اثر ديدگاه زيستي، توانسته‌ايم قسمتهايي از مغز را، وارد عمل مي‌شوند، كشف كنيم. ما پي برده‌ايم كه توليد مواد شيميايي در برخي قسمتهاي مغز، در ذخيره‌سازي اطلاعات، يعني، تشكيل حافظه، جنبه‌ي بنيادي دارد. در برخي انواع حيوانات، تحريك الكتريكي يك قسمت از مغز، رفتار جنسي و پرخاشگري ايجاد مي‌كند.

    روان‌شناسان فيزيولوژيست، اثر هورمونها و ژنها را نيز مطالعه مي‌كنند؛ مثلاً، در مورد انسان، هورمون پرولاكتين موجب ترشح شير مي‌شود؛‌ اما در مورد موشها، همان هورمون، رفتار مادري را نيز به وجود مي‌آورد. هم در حيوانات و هم در انسان، هورمونها رشد اندامهاي جنسي را موجب مي‌شوند.

    ژنها عناصر اصلي توارث‌اند. روان‌شناسان علاقه دارند آثار گستردة توارث بر ويژگيهاي انسان، مثل هوش، رفتار نابهنجار، رفتارهاي جنايي و حتي تمايل به مواد مخدر را مطالعه كنند.

    ديدگاه شناختي

    روان‌شناساني كه ديدگاه شناختي دارند، فرايندهاي ذهني را مطالعه مي‌كنند. آنها مي‌خواهند بدانند كه ما دنياي خود را به چه شيوه‌اي دريافت و طراحي مي‌كنيم، چه برداشتي از آن داريم، مسائل را چگونه حل مي‌كنيم، چگونه خواب مي‌بينيم، و چگونه خيالبافي مي‌كنيم. خلاصه اين كه شناخت‌گرايان، آنچه را كه با تفكر و شناخت ارتباط دارد مطالعه مي‌كنند.

    نظريۀ رشد شناختي

    امروزه ديدگاه شناختي نظريه‌هاي زيادي ارائه مي‌دهد. يكي از آنها نظريۀ رشد شناختي است كه به وسيلۀ زيست‌شناس سويسي، ژان پياژه[25] (1896 تا 1980) مطرح شده است. مطالعات مبتكرانه‌ي پياژه دربارۀ رشد ذهني يا شناختي كودكان موجب شده است كه روان‌شناسان رشد و روان‌شناسان تربيتي هزاران تحقيق انجام دهند. هدف اين تحقيقات در اصل اين است كه بدانند كودكان و بزرگسالان چگونه دنيا را در ذهن خود مجسم مي‌كنند و در ارتباط با موضوع موردنظر، چه استدلالهايي فراهم مي‌آورند.

    به نظر پياژه و شاگردان او، مفهومي كه كودك از دنيا دارد، همراه با افزايش سن او، رشد مي‌كند و دقيقتر مي‌شود. هر چند كه تجربه براي كودكان جنبه‌ي اساسي دارد، درك و فهم آنها از دنيا طوري است كه گويي به وسيله‌ي يك مكانيسم دروني هدايت مي‌شود. به سخن ديگر، حتي اگر كودكان تجربه‌هاي زيادي داشته باشند، تا زماني كه از نظر رشد ذهني به حد معيني نرسند، درك و فهم لازم را به دست نخواهند آورد.

    پردازش[26] اطلاعات: پردازش اطلاعات شيوه‌ي ديگري در ديدگاه شناختي است. تفكر روان‌شناختي تحت تأثير ترموديناميك قرن نوزده قرار گرفته بود. تعداد زيادي از شناخت‌گرايان امروزي تحت تأثير مفاهيم كامپيوتري قرار گرفته‌اند. كامپيوترها اطلاعات را پردازش مي‌كنند تا مسائل را حل كنند. اطلاعات ابتدا وارد كامپيوتر مي‌شوند (طوري كدگذاري مي‌شوند كه كامپيوتر بتواند آنها را به عنوان اطلاعات بپذيرد). بعد، در مدتي كه مورد استفاده قرار مي‌گيرند، در حافظه‌ي كوتاه‌مدت يا حافظه‌ي كاري، قرار مي‌گيرند. حتي مي‌توان اطلاعات را روي يك صفحه يا روي حافظه خود كامپيوتر براي هميشه ذخيره كرد. بسياري از روان‌شناسان از حافظه‌ي اشخاص نيز طوري حرف مي‌زنند كه گويي يك حافظه‌ي كاري (حافظه‌ي كوتاه‌مدت) و يك حافظه‌ي ذخيره‌سازي (حافظه‌ي بلندمدت) دارند.

    به همين ترتيب، بسياري از شناخت‌گرايان علاقه‌مندِ پردازش اطلاعات به وسيله‌ي انسانها را مطالعه كنند؛ يعني، فرايندهايي را مطالعه كنند كه بر اساس آنها، اطلاعات كدگذاري مي‌شوند (يافته‌ها)، ذخيره مي‌گردند (حافظه‌ي بلندمدت)، به حافظه‌ي كاري (حافظه‌ي كوتاه‌مدت) مي‌آيند، و براي حل مسائل مورد استفاده قرار مي‌گيرند(نتيجه). اطلاعات و خاطراتي كه در حافظه‌ي بلندمدت جاي مي‌گيرند، گاه بانك اطلاعات ناميده مي‌شوند. در اين تشبيه، مغز انسان به صورت يك ماشين در نظر گرفته مي‌شود كه برنامه‌هاي ذهني را به راه مي‌اندازد. به عبارت ديگر، مغز به يك كامپيوتر كاملاً شخصي تبديل مي‌شود.

    رفتارگرايان ادعا مي‌كنند كه شناختها واقعيتهايي نيستند كه مستقيماً قابل مشاهده باشند و شناخت‌گرايان، به عوامل موقعيتي تعيين كننده‌ي رفتار، اهميت لازم را قايل نمي‌شوند. شناخت‌گرايان پاسخ مي‌دهند كه رفتار انسان، بدون در نظر گرفتن شناختها، قابل درك نيست.

    ديدگاه انسان‌گرا

    روان‌شناسي انسان‌گرا، مكتب جديدي است كه به روان‌شناسي گشتالت بسيار نزديك است و چند ويژگي شناخت‌گرا نيز دارد. ديدگاه انسان‌گرا بر توانايي انسان در رضايت از خود و نقش اصلي آگاهي، آگاهي از خويشتن و توانايي انتخاب تأكيد دارد. در اين مكتب، آگاهي به صورت نيرويي در نظر گرفته مي‌شود كه به شخصيت ما وحدت مي‌بخشد.

    روان‌شناسي انسان‌گرا، به دليل اهميتي كه به پديده‌ي آگاهي و آگاهي از خويش قايل است، روان‌شناسي پديدارشناختي نيز ناميده مي‌شود. روان‌شناسي انسان‌گرا، تجربه‌ي شخص را، به صورتي كه خود او دريافت مي‌كند، مهمترين پديده در روان‌شناسي به حساب مي‌آورد. انسان‌گرايان معتقدند كه آگاهي از خويشتن، تجربه و انتخاب، به ما اجازه مي‌دهند تا خود را كشف كنيم؛ يعني، به تدريج كه در زندگي پيش مي‌رويم، به رشد خود و به شيوه‌هاي ارتباط خود با دنيا شكل بدهيم.

    همان‌طور كه گفتيم، در حال حاضر اين بحث در روانشناسي وجود دارد: آيا ما آزادي انتخاب داريم يا رفتار ما را عوامل بيروني تعيين مي‌كنند؟ ديدگاه انسان‌گراي روان‌شناسان آمريكايي، مثل كارل راجرز[27] (1902 تا 1987)، رولو مِي[28] (1909 تا…) و آبراهام مزلو[29] (1916 تا 1972) معتقدند كه ما در تعيين رفتار شخصي خود از اساس آزاد هستيم. اما برخي رفتارگرايان، مثل واتسون و اسكينر، موضع كاملاً جبرگرايي دارند. تازه، اسكينر به انسان‌گرايان، درباره‌ي مفهومي كه آنها از آزادي دارند، در كتاب خود تحت عنوان فراسوي آزادي و شأن پاسخ داده است(1971). به نظر انسان‌گرايان، آزادي منبع غرور و مسؤوليت بزرگي است. روان‌شناسان انسان‌گرا ادعا مي‌كنند كه ما در مسيري گام گذاشته‌ايم كه هويت شخصي و معناي زندگي خود را كشف كنيم.

    هدفهاي روان‌شناسي انسان‌گرا، در كاربرد بيشتر از نظريه آشكار مي‌شود. روان‌شناسان انسان‌گرا، در تهيه‌ي تدابيري كه به انسانها كمك مي‌كنند تا هيجانهاي خود را لمس كنند و توانايي بالقوه خود را به فعل درآورند، گوي سبقت را برده‌اند.

    انتقادهاي عنوان شده از طرف رفتارگرايان، بر اين واقعيت تأكيد دارد كه روان‌شناسي بايد يك علم طبيعي باشد و به مطالعه‌ي رويدادهاي قابل مشاهده بپردازد. برخي معتقدند كه تجربه‌هاي انسان‌گرايان ذهني است و با مشاهده و ارزشيابي عيني سازگاري ندارد. روشهاي مشاهده‌اي انسان‌گرايان، گاهي چندان علمي نيسيت، اما انسان‌گرايان معتقدند كه تجربه‌ي ذهني انسان، براي درك ماهيت انسان، جنبه‌ي بنيادي دارد. به سخن ديگر، ما در بسياري از موارد زندگي، از طريق تجربه‌هاي ذهني است كه ديگران را مي‌شناسيم و مطابق با شناختي كه از آنها داريم، واكنش نشان مي‌دهيم.

    ديدگاه روان‌كاوي

    در سالهاي 1940 و 1950،‌ نظريه‌ي روان‌كاوي بر كاربرد روان‌درماني پيروز شد و بر روان‌شناسي علمي و هنر نيز تأثير عميقي گذاشت. در اين دوره،‌ اكثر روان درمان‌گران بر روان‌كاوي متكي شدند و تعداد زيادي از هنرمندان و نويسندگان مشهور نيز در جستجوي وسيله‌اي بودند كه افكار ناآگاه يا ناهشيار خود را آزاد سازند.

    در حال حاضر، هرچند كه روان‌كاوي، روان‌شناسي را در سلطه خود ندارد، و حتي به نظر مي‌رسد كه نفوذ آن در علوم انساني كاهش يافته است، اثر ديدگاه روان‌كاوي هنوز هم احساس مي‌شود. روان‌شناساني كه امروزه راه فرويد را ادامه مي‌دهند، دوست دارند خود را نوفرويدي بنامند. نوفرويديها، مثل خانم كارِن هورناي[30]، اريك فروم[31] و اريك اريكسون[32]، تمايل دارند نقش غرايز جنسي و پرخاشگريهاي ناآگاه در رفتار انسان را كنار بگذارند و بيشتر بر انتخاب آزاد و مستقل تأكيد كنند.

    [1] – Democrite

    [2] – Plato

    [3] – introspection

    [4] – Gustave Theodor Fechner

    [5] – Element der psychophysik

    [6] – Wilhelm Wundt

    [7] – Edward Bradford Titcher

    [8] – Cornel

    [9] – G.Stanley Hall

    [10] – American Psychological Association(APA)

    [11] – Wiliam James

    [12] – John Dewey

    [13] – Chares Darwin

    [14] -John B. Watson

    [15] – Respones

    [16] – Stimulus

    [17] – Ivan Pavlov

    [18] – Conditioning

    [19] – B.F. Skinner

    [20] – Max Wetheimer. Kuffka & Wolfgang Kohler

    [21] -Insight

    [22] – Trial and error

    [23] – Sigmund Freud

    [24] – Psychodynamic

    [25] – Jean Piaget

    [26]– پردازش يعني مرتب كردن، فراهم كردن، ترتيب دادن، آراستن، كامل كردن، شرح دادن، جلا دادن و… (فرهنگ معين).

    [27] – Carl Rogers

    [28] – Rollo May

    [29] – Abraham Maslow

    [30] -Kaen Horney

    [31] – Eric Fromm

    [32] – Erik Erikson

مفاهیم پایه روانشناسی
ادامه

یک دیدگاه 4 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *