روانشناسی نوع گرا

مطالعۀ ذهن و روان را یکی از تعاریف روان شناسی می دانند اما چگونگی مطالعۀ ذهن و روان در مکاتب مختلف روانشناسی در مقایسه با هم کمی متفاوت است. دیدگاه های مسلط روانشناسی، دیدگاه زیستی، دیدگاه رفتاری، دیدگاه شناختی، دیدگاه انسان گرایی و دیدگاه روانکاوی، برداشت های متنوعی از مطالعه ذهن و روان دارد و این تنوع، بیش از هر چیزی، تحت تاثیر متدولوژی یا چگونگی مطالعۀ ذهن و روان است.

روانشناسان زیستی اعتقاد دارند که افکار، تخیلات، رؤیاها و تصاویر ذهنی ما، در اثر دستگاه عصبی و مخصوصاً دستگاه عصبی اصلی، یعنی مغز امکان پیدا می کند. روانشناسانِ فیزیولوژیست تلاش می کنند تا بین رویدادهایی که در مغز اتفاق می افتد مثل فعالیتِ سلولهایِ مخ و فرایند های ذهنی، رابطه به دست آورند.

روانشناسانی که دیدگاه رفتاری دارند معتقدند که برای شناخت یک موجود زنده، نیازی به بررسی حالت_ های درونی او، مثلاً فکر کردن، نیست و تنها بررسی محرک های خارجی و رفتارِ بیرونی آن موجود، کافی است تا به ادراکات ذهنی پی ببریم. فلسفۀ ذهن، زبان شناسی و فلسفۀ علم، در مکتب رفتارگرائی، تحت تاثیر رویکرد مسلط محرک-پاسخ قرار دارد. بنابراین، مکتب رفتارگرایی، تمایل دارد حالت های ذهنی را با بررسی رفتارها مطالعه کند.

روانشناسانی که دیدگاه شناختی دارند، فرایندهای ذهنی را مطالعه می کنند. آنها می خواهند بدانند که ما دنیای خود را به چه شیوه ای دریافت و طراحی می کنیم، چه برداشتی از آن داریم، مسائل را چگونه حل می کنیم، چگونه خواب می بینیم، چگونه خیالبافی می کنیم و چگونه ذهن ما رشد می کند و توسعه می یابد.

ذهن ما، در مواجهه با یک مشکل، در بین هزاران راه حل، چگونه یک یا چند راه حل را برای حل مسئله انتخاب می کند.روانشناسان شناخت گرا به دنبال مطالعه ی فرایندهای ذهنی هستند که چگونه ذهن، قادر به کنترل شرایط و بازسازی مجدد تفکر است.

در دیدگاه انسان گرایی، هستۀ مرکزی مطالعة ذهن و روان به گونه ای است که توانایی انسان در رضایت از خود باشد. این رضایت، به نقش اصلی آگاهی، آگاهی از خویشتن و تواناییِ انتخاب تاکید دارد. در این مکتب، آگاهی، به صورت نیرویی در نظر گرفته می شود که به شخصیت ما وحدت می بخشد. اگر چه برداشت های انسانگراها، در تعریف مفاهیم، دارای شدت و ضعف می باشد اما دیدگاه انسانگرایی بر روی تجربیات زمانِ حال و ارزش وجودی کل انسان، از جمله: خلاق بودن، آزاد بودن و همچنین توانمند بودن انسان برای حل مشکلِ خود تاکید می کند.

دیدگاه انسانگرایی ریشه در دو رویکرد فلسفی دارد. روانشناسیِ وجودی، رویکردی است برای درک تجربه های جدیدتر که ماهیت هستی شناسانه دارد و همچون رولومی، برای درک پدیده های ذهنی، تلاش می کند ماهیت و هویت آن را تعریف کند. و دوم، رویکرد پدیدارشناختی است که بر تجربه های خصوصی افراد تاًکید می کند. به عبارت دیگر، هر فرد، دارای دنیای مخصوص خود است و واقعیت برای هر فرد، چیزی جز همین دیدگاه مخصوص او نیست.

دیدگاه روانکاوی، یکی از اولین دیدگاه هایی است که در شکل علمی و با اندکی اجتناب از متدولوژی های رایج فلسفی به مطالعه ی ذهن و روان روی آورده است. در روانکاوی، اعتقاد بر آن است که بیشتر فعالیت های ذهنی و پردازش آنها در ناخودآگاه رخ می دهد و گسترة مفهوم ناخودآگاه از ناخودآگاه فردی تا ناخودآگاه جمعی را در بر می گیرد. منظور از ناخودآگاه، آن بخش از روان است که خارج از دسترس آگاهی است.

روان کاویِ کلاسیکِ فرویدی بر پایه این عقیدۀ اصلی استوار است که تعارض های ناخودآگاه، میان بخش های مختلف روان – نهاد، خود و فرا خود- علت اصلی رفتارهای نابهنجار است. فروید بر این باور بود که آگاهی یافتن از یک تعارض دردناک، موجب کاهش اضطراب می شود.

ساخت گرایی، کنش گرایی، رفتار گرایی، انسان گرایی و روانکاوی، هر یک، مکاتبی از روان شناسی هستند که پارادایم و جهان بینی خاصِ خود را دارند. این پارادایم ها در حوزه های نظری و عملی بر جهان بینیِ خود تاًکید می ورزند و دارای یک هستۀ مرکزی هستند و هر یک از پدیده های ذهنی و رفتاریِ مورد مطالعه را بر اساس هستۀ مرکزی خود و فکت های مربوط به خود بررسی می کنند.

ساخت گرایانی مانند وونت معتقدند که روان از طریق ترکیب خلاقیت با عناصرِ تجربه، عمل می کند. ساختار گرایان می پرسند: ساختار یا اجزاء یا فرایند روانی کدام است؟ عناصر تشکیل دهنده روان کدام است؟ اما کنش گرایان، رابطه ی موجود بین تجربۀ آگاه و رفتار را مورد توجه قرار می دادند. به همین دلیل جیمز، رفتار قابل مشاهده و آگاهی را مطالعه می کرد. به بیان دیگر کنش گرایان این سوال را مطرح می کنند که کنش رفتارهای قابل مشاهده و فرایندهای روانی کدام است؟ و فرایندهای روانی چه عملکردهایی دارند؟

بر اساس نظریه داروین، کنش گرایان ادعا کردند که الگوهای رفتاری سازگار، آموخته و نگهداری می شوند. در حالیکه الگوهای رفتاری ناسازگار، از بین می روند یا قطع می شوند. از طرفی، رفتارگرایی، مطالعۀ روان یا ذهن را مبتنی بر دو مفهوم محرک و پاسخ می داند. به این معنا که در رفتارهای شرطی، یک محرک قادر است رفتاری را موجب شود و در رفتارهای کنشگر، یک رفتار قادر است محرک را موجب شود.

در روان شناسی گشتالت برای مطالعه ادراک، ادراک را یک کل در نظر می گرفتند که به اجزای خود، معنا می داد و اعتقاد دارند، کل بیشتر از مجموع اجزاء خود است. اما در مکتب روانکاوی، هسته مرکزی روانکاوی، حل تعارضات حل نشده است.

روانشناسیِ نوع گرا عبارت است از مطالعۀ ذهن و روان با احتساب زمان، مکان و فرایند برای تمام پدیده های مورد مطالعه. به بیان دیگر، در بررسی هر یک از پدیده های ذهنی و رفتاری، الزاماً باید به مثلث زمان، مکان و فرایند توجه کرد.

به طور مثال برای دستیابی به شخصیت سالم، ما به سلامت زمانی، سلامت مکانی و سلامت فرایند نیازمندیم که می تواند برای رشد و تعالی شخصیت مؤثر می باشد. مطالعه ی شخصیتِ سالم در مثلث زمان، مکان و فرآیند ، از لحظه لقاح تا آخرین لحظه ی حیات یک شخص را دربر می گیرد.

در این رویکرد، شخصیت سالم، تحت تاثیر تنوع و انواع لحظه های زمان، مکان و فرآیند است که در آن شکل گرفته است این دیدگاه، قائل به انواع زمانها، انواع مکان ها و انواع فرایندی است که شخص در آن متولد می شود، رشد می کند و می میرد.

به همین شکل، مطالعۀ انحرافات، نابهنجاری و شخصیت ناسالم، در روانشناسی نوع گرا، مبتنی بر تعیین کمیت و کیفیت زمان، مکان و فرآیند است.مثلاً اگر بخواهیم در روانشناسی نوع گرا، پدیده PTSD یا اختلال استرس پس از سانحه را در یک فرد مطالعه کنیم، ابتدا PTSD مورد مطالعه را نوع شناسی می کنیم و تعیین می کنیم که فرد، در معرض کدام یک از انواع PTSD  قرار داشته است و در بین هزاران حادثۀ آسیب زا ، مشخصاً در معرض کدام حادثه قرار داشته است.

به طور مثال با مُراجعی سر و کار داریم که با نشانگان PTSD همراه هست. الزام این رویکرد این است که بتوانیم از بین هزاران پدیدۀ آسیب زا بتوانیم تعیین کنیم ، فرد در معرض کدام پدیده قرار داشته است. به طور مثال با فردی سر و کار داریم که veterans هست و در معرض آسیب های ناشی از جنگ قرار داشته است. اکنون باید نوع تروما و آسیب های جنگ مشخص شود که کمیت و کیفیت جراحات جنگ در وی چگونه بوده است.

تعیین نوعِ زمان و لحظه های زمانی قبل از جراحت، حین جراحت و پس از جراحت در وی چگونه بوده است. تعین نوع مکان از ابتدای لقاح تا به امروز با وی همراه بوده است. مکان هایی که فرد در آن زندگی می کرده است، مکان حادثه خیزی که فرد در آن قرار داشته است، تعیین مکانی که فرد، پس از حادثه در آن قرار گرفته است و همچنین تعیین و نوعِ شناسی فرآیندی که منجر به شکل گیری یک شخصیت آسیب دیده از لحظۀ لقاح تا به امروز شده است.

متدولوژی این رویکرد در خصوص پدیده هایی چون مطالعۀ PTSD با نوع شناسی نشان می دهد زمانی که ما در نوع شناسیِ یک حادثه به دنبال سبب شناسی آن هستیم با روش تحقیقی و پژوهشیِ گذشته نگر سروکار داریم، و زمانی که نوع شناسی را به منظور آسیب شناسی به کار می بریم از روش رخدادی استفاده می کنیم و بیشتر بر مداخلات درمان متکی است اما زمانی که نوع شناسی را به منظور پیگیری استفاده می کنیم روش پژوهش ما بیشتر تحت تاثیر آینده پژوهی است که به دنبال یکی از آیندة محتمل، ممکن و مطلوب هستیم.

بنابراین در مرحله سوم، بخش عمده داده های دانشیِ ما که معمولاً با مرحله تشخیص، برچسب، تحلیل و اخذ نتایج است، مربوط به آینده است و این مرحله، تکیه بر آینده پژوهی دارد و آینده نگر است. اهمیت این بخش در آن است که ما در این مرحله درحال ساخت آینده ای هستیم که اکنون وجود ندارد و ما در فرآیند ایجاد آن درحال ایفای نقش هستیم. با چنین رویکردی، ما بیش از آنکه درحال ساختن تاریخ باشیم احتمالاً هر لحظه درحال تغییر دادن مسیر تاریخ هستیم. در شکل گیری این فرآیند ما مسئول هستیم. مسئول لحظه هایی که در آینده شکل می گیرد. ما مسئول پدیده ها و پیامدهایی هستیم که در آینده نقش می بندد.

مفاهیم پرخاشگری در روانشناسی نوع گرا
ادامه

مهمترین اهمیتِ تفکر نوع گرا در آن است که ما در مطالعه هر یک از مفاهیمِ روان – تنی با هر سه مؤلفة گذشته، حال و آینده سروکار داریم. دیدگاهِ فمینیستی مثال خوبی برای درک این مفهوم است. فمینیسم به مجموعه ای از واکنش ها و ایدئولوژی ها برای بسترهای دفاع از حقوق برابر سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فیزیکی و فرهنگی برای زنان اشاره دارد.

نهضت های برابری زنان تا سال 1960 جزو موجِ اول این مکتب فکری هستند. موج اول، از نقش محدود زنان انتقاد می کنند، بدون آنکه به وضعیت نامساعد آن اشاره کنند. همچنین حق مالکیت و حق طلاق از دیگر خواسته های موجِ اولِ فمینیسم برای دستیابی زنان به حقوق برابر بود. موج دوم تفکر فمینیستی به واسط سیمون دو بووار و ویرجینیا وولف، زنان را به پیگیری حقوق فرهنگی خود، فراتر از صرف حقوق سیاسی تشویق می کردند.

نابرابری رسمی و غیررسمی در خانواده، محل کار و حقوق مربوط به باروری و زنانه نگری و فراتر از جنس در علم و فلسفه از خواسته های موج دوم بود. در اواخر قرن بیستم نویسندگانی چون جولیا کریستوا و لوس ایریگاری تأکید بیشتری به زنانگی دارند و بر این باورند که فمینیستی های موج دوم همچنان در حصار الگوهای مردانه و پدرسالارانه هستند. فمینیسم سیاه، اکو فمینیسم، فمینیسم پسا استعاری و پسا فمینیسم از دیگر انواع فمینیسم است که در موج سوم فمینیسم پا به عرصه وجود گذاشته اند.

شاید یک تفکر غالب و بارز در تفکر فمینیستی حق فرزندآوری و مفهومِ فرزندآوری است. مفهوم فرزندآوری هم یک رویکرد گذشته نگر است و  همچنین اینکه به زمان حال و اکنون اشاره دارد از طرفی یک رویکرد آینده نگر است.

حتی اگر بخواهیم مفهوم فرزندآوری را با نگاه صرفاً فمینیستی تبیین کنیم بخشی از تفکرات فمینیستی، تمایل به فرزندآوریِ زنان است. این گونه تمایلات مانند فرزندآوری همان تمایلات زنِ سنتی است.

بنابراین در این رویکردِ فکری و این مکانیزم ها با تفکر سنتی گذشته نگر سروکار داریم که فرزندآوری را در زنانگی، اصل می دانند. و بخش دیگری از تفکر که فرزندآوری را، حقِ برابرِ زنان با مردان می داند و ما در این تفکر و این مکانیزم با زن امروزی و مدرن سروکار داریم که حکایت از تمایلات حال و اکنون در برخی از جوامع و فرهنگ ها دارد.

اما بخش دیگری از تفکر فمینیستی باردار شدن و فرزندآوری را برای زنان خطرناک و مضرّ می داند. ما در تفکر اولی با زنِ سنتی و تفکر گذشته نگر، در تفکر برابری زنان با تفکر امروزی و در رویکرد سوم با زن آینده سروکار داریم.

بنابراین مطالعه هر یک از پدیده ها، تأکید بر سه مؤلفه زمان، مکان و فرآیند دارد و مبتنی بر ملاحظات گذشته نگر، اکنون یا رخدادی و آینده نگر است.

یکی از مفاهیمی که در روانشناسی به خوبی تعریف شده است و از تحقیقات میدانی و نظری خیلی خوبی نیز برخوردار است مفهوم PTSD یا اختلال استرسِ پس از سانحه نام دارد. این اختلال همچنان که از نامش پیداست یک اختلالِ روان – تنی است که پس از یک تروما یا حادثه ضایعه گر ایجاد می شود.

با اینکه این اختلال دامنةِ وسیعی از تروماهایی چون تصادف جاده ای، تجاوز جنسی، سوگ و فقدان، حملات تروریستی، خشونت های خانگی، حاملگی های پرخطر و …. را دربرمیگیرد.

ما برای درک بهتر به طور خاص آسیب دیدة ناشی از جنگ را مثال می زنیم. فردی را درنظر بگیرید که یک مبارز آسیب دیده ی ناشی از جنگ است. این مبارز با یک یا چند تروما از میدان جنگ برگشته است و اکنون بیش از سه دهه از آسیب و جراحات او می گذرد. برای تبیین و درک آسیب دیده ی ناشی از جنگ، در تفکر نوع گرا ملاحظات زیر درنظر گرفته می شود.

این یک فرد آسیب دیده است که بیش از سه دهه با وی زندگی می کند، او در مواجهه با آسیب هایش یک انسان گذشته است اما اکنون در خواب کابوس های شبانه اش او را آزار می دهد او یک انسانِ اکنون است و مهمتر از همه او برای آینده اش آرزوهایی دارد و به عنوان یک انسانِ زن یا مرد مستحق زیستن برای آینده ای بهتر است او یک انسانِ آینده است و ما تقریباً برای تمام مراجعان خود از این طراحی مدل و این تفکر نوع گرا بهره بردیم و نتایج آن درمان پایدار بوده است.

مراجعان بیشماری داشته ایم که به آینده امیدی نداشتند زیرا گذشته و زمانِ حالِ آنها با ناملایمات بسیاری دست و پنجه نرم کرده است من بدون احتساب یک اختلال یا ویژگی های شخصیتی مراجعی را تشریح می کنم که به گذشته و اکنون معترض است و امیدی به آینده ندارد. به بخشی از دیالوگ توجه کنید :

– به خاطر جابجایی زود هنگام مسکن، هم بازی های دوران کودکی ام را به سرعت از دست می دادم.

– با اینکه درسم خوب بود ولی معلم هایم مرا عصبانی می کردند.

– هم بازی ها و هم کلاسی های دوران متوسطه از عواطف من سوء استفاده می کردند.

– در دانشگاه اساتید با من رفتار خوبی نداشتند.

– تمام تلاش هایی که برای این من کردم بی فایده بود.

– ورشکستگی های شغلی، ناکامی های عشقی، بی معنایی زندگی زوجی دائماً مرا رنج می دهد.

– ……. شکست های آینده هم اجتناب ناپذیر است.

در تفکر نوع گرایی در مثال فوق با سه وجهه بارز از یک انسان سروکار داریم . یک انسانِ گذشته که به شرایط بد گذشته اعتراض می کند و یک انسانِ اکنون که چهره اکنون روزگارش را زمخت می بیند و یک انسانِ آینده که امیدی به آینده ندارد. در تفکر نوع گرا در مواجهه با مراجعان ما با انسانی سروکار داریم که بخشی از آن متعلق به گذشته است و به مکان های گذشته سروکار دارد و بخشی از آن متعلق به زمان حال و اکنون است که در مکان اکنون قرار دارد و بخشی از آن متعلق به زمان آینده است و آینده را جستجو می کند.

تمام اینها تحت تأثیر یک فَکت بی نهایت بزرگ است که ما آن را فرآیند می نامیم. بنابراین در تفکر نوع گرا مطالعه هر یک از پدیده ها مبتنی بر سه فکت زمان، مکان و فرآیند می باشد.

فَکتِ زمان در روانشناسی نوع گرا

مفهوم زمان، در برخی از نظریه های روانشناسی و حتی برخی از مکاتب مانند مکتب گشتالت در نظریه پُرمغز و پُرمعنای فردریک پرلز، هستة مرکزی را شامل می شود. بخشی از آموزه های پرلز برای بهتر زیستن، تأکید بر انسان این مکانی و این زمانی دارد. این تئوری برای بسیاری از گروه های عامِ آدمی و همچنین گروه های خاص مانند PTSD وVeterans، کاربردی است.

ما نیز در تحقیقی با آموزشِ مهارت های گشتالتی، توانسته بودیم مسیر بازگشت به فرآیند طبیعی زندگی برای بسیاری از این دو گروه را فراهم کنیم. امّا در طیِ برگزاری کارگاه های مهارت های زندگی برای همین افراد و به مدت دو دهه، دریافتیم که زمانِ حال برای این دسته از انسان ها، تجزیه پذیر نیست و نمی توان همزمان گذشته را از زمان حال جدا کرد.

بنابراین فرد PTSD وVeterans این زمانی و این مکانی، محصول انسان این زمانی و این مکانی 30، 40، 50 سال پیش، یعنی زمان و مکانِ وقوع پدیده آسیب زا است. و باز به اعتقاد همان پرلز، در نگاه، آسیب شناسی، اینگونه آدم ها در گذشته متوقف شدند و در وقفه ای از زمان گذشته قرار دارند.

اگر در تولید دانشی شدن، امکان جداسازی زمان های گذشته که انسان را شکل می دهد و جداسازی زمانِ حال و اکنون که انسان در آن قرار دارد و میسر شود، گام مهمی در درمان انسان های مورد مطالعه شکل می گیرد، اما هم اکنون که دانش نوع گرا تدوین می گردد ما در مواجهه با انسان هایی هستیم که گذشته بخش انفکاک ناپذیر زمان حال است.

نقش مدیریت زمان در پیگیری پدیده اضطراب مرگ ناشی از جنگ :

در بررسی آسیب‌های وارده به افراد در معرض جنگ ، مطالعات زمانی است .

یعنی بعد سرعت زمانی . سرعت زمانی یکی از مباحث بسیار زیبایی است که در مکاتب مختلف روانشناختی و سایر  علوم و به اشکال ایهام به آن اشاره شده است . برای روشن شدن مسئله، موضوعات متعددی را مطالعه می‌کنیم . اگر یادتان باشد در داستان آوای وحش جک لندن ، پدر برای برگرداندن دخترش به شهر، سعی می‌کند که او را متقاعد سازد تا او را به شهر بر گرداند . در این داستان زیبا که پیچیدگی معنایی خاص خود را دارد، پدر می‌گوید : بهتر است که به شهر برگردی ، درس بخوانی و تحصیلات عالی کسب کنی و … اینجا جایی برای زندگی کردن نیست .

طبقات خاص اجتماعی  بی خانمان ها در رویکرد روانشناسی نوع گرا
ادامه

دختر می‌گوید : پدر با آنکه تنها دختر تو هستم که مثل گذشته دوستتان دارم ، اما باید بدونی که من یازده سالم نیست، بزرگ شدم ، بچه ام در حال بزرگ شدن است . اینجا چیزهایی بود که من با سختی با آن کنار آمدم . زندگی کردن در این مناطق سرد و کوهستانی برف زده بسیار سخت بود ، اینجا زمان بسرعت می‌گذرد…

در این داستان جک لندن سرعت زمانی را بلوغ زود رس و تکامل زود هنگام می‌داند و به درهم‌تنیدگی و بهم آمیختگی زمان و مکان برای سرعت بخشی اشاره دارد.

فردی را تصور کنید که پس از یک روز پر مشغله کاری در منزل به استراحت می‌پردازد. سرعت زمانی وی با همان سطح سرعت اوقات فراغت یکی است ( البته منظور اوقات فراغتی نیست که به مطالعه علمی‌نیاز دارد منظور ما همان استراحت است )

اما فردی که در امتداد خیابان در حال گذر است ، سرعت زمانی وی بر حسب عبور و مرور ماشين ، افراد و … افزايش پيدا مي كند به بیان دیگر هر چه سطح سرعت زمان سریعتر شود، سرعت طی شده از سطح تحمل فرد فاصله می‌گیرد. تاثیر سرعت زمانی، چه کم و چه زیاد بر سطح تحمل فرد و جاندار تاثیر می‌گذارند.

فردی که در پیست مسابقات اسب دوانی است، سرعت زمانی اش بر حسب تاخت و تاز اسبها ، هیاهوی تماشاچیان، حساسیت شرط بندی و هیجان‌انگیزی گزارشگر و … از سرعت زمانی بیشتر از مثالهای فوق برخوردار می‌شود. اما اگر راننده اتومبیل مسابقات سرعت اتومبیلرانی یا اسکی بازان سرعت روی برف و یخ را تصور کنیم چطور ؟

حال اگر فردی در یکی از میادین جنگ که زمان و مکان با آتش توپ و تانک و دود و خون و گلوله در می‌آمیزد، در چه سرعت زمانی به سر  می‌برد؟ هر چه سرعت زمانی از شدت و ضعف بیشتری برخوردار باشد، افراد بر اساس تفاوتهای فردی و تعاملات شخصی، از شدت و ضعف بیشتری برخوردار خواهند بود و نوع خوگیری و انطباق‌پذیری فرد نیز در مواجه با ادراک سرعت زمانی متنوع و متعدد می‌باشد.

شدیدترین نوع سرعت زمانی که قادر است محیط پیرامون را برای ذهن ببندد، جنگ است. یعنی فرد در شرایط جنگ قادر نیست به پیرامون حاشیه ای و بر اساس یک نظم مدوّن تولید فکر و رفتار داشته باشد . مثلاً نمی‌توان در جنگ بدور از اضطراب به زن و بچه و خواهر و برادر ، آینده و … فکر کرد. اگر فکری هم در این راستا باشد، بهمراه اختلال اضطرابی است.

حضور در جنگ حتی لحظه‌های آن بسیار طولانی تر از عمری از زندگی بنظر می‌رسد و زمان برای فرد کُند است و نمی‌گذرد. زیرا سطوح سرعت زمانی جنگ با سطوح منابع تحمل افراد سازگار نیست. سرعت زمانی جنگ، بیش از سرعت نور بر سطح تحمل افراد و جاندار است.

سرعت زمانی در میادین و مناطق جنگ بیش از سطح تحمل فرد یا جاندار ارزیابی می‌شود . در جنگ سرعت فیزیکی انسان و اشیاء نظیر گلوله‌هایی که فضا و اجرام را می‌شکافد، چندصد هزار برابر سرعت فیزیکی غیر از جنگ است و تولیدات فکری اگر چه موضوعی است و شبیه به پارازیت‌های فکری است چند هزار بار سریعتر از غیر جنگ اتفاق می‌افتد.

سرعت زماني در ميادين جنگ بيش از سطح تحمل فرد يا جاندار ارزيابي مي شود در جنگ سرعت فيزيكي انسان و اشياء نظير گلوله‌هايي كه فضا و اجرام را مي شكافد، چندصد هزار برابر بيش از سرعت فيزيكي غير از جنگ است كه بدن در تعامل همه مخاطرات پيرامون است و توليدات فكري نيز اگرچه موضوعي است ، چند هزار بار سريعتر از غير جنگ است .

به دو دلیل عمده، این سرعت زمانی، قضاوت و ارزیابی فرد را در اینده مختل می‌سازد. یکی به دلیل تجربه سطح برانگیختگی که بیشتر از منابع و توانمندی افراد در زمان جنگ است و دوم اینکه فاصله زمانی پس از جنگ که بر انگیختگی سطح بالا را با بی انگیختگی مواجه می‌سازد و افراد در یک بی انگیختگی محض قرار می‌گیرند، بخصوص اینکه افراد در معرض جنگ پس از سالیان متمادی و بدور از جنگ، فرصت کافی پیدا می‌کنند که به چگونگی گذشت زمان فکر کنند.

اگر مدل سرعت زمانی به مفهوم فوق را بپذیریم، باید انتظار داشته باشیم افراد در معرض جنگ و بحران و آسیب، از وقوع پدیده فوق رنج خواهند برد . زیرا هم سرعت زمانی شدت یافته قبل از جنگ و حین جنگ و هم سرعت زمانی کاهش یافته پس از جنگ برای فرد مخاطره آمیز و آسیب رسان می‌باشد.

بنابراین یکی از عوامل تسریع بخش در ترمیم و اختلالات p.t.s.D ،مدل سرعت زمانی است. اکنون پی می‌بریم(گرامیداشت) ایام هفته دفاع مقدس برای مبتلایان به p.t.s.D نقش یک هدف درمانی را ایفا می‌کند و ما شاهد چگونگی کاهش اختلالات اضطرابی پس از سانحه هستیم. گرامیداشت هفته دفاع مقدس نه بعنوان یک یادآوری مجدد جنگ، بلکه بعنوان یک ابزار هدفمند و پیش رونده ایفای نقش می‌کند.

در این فرایند، یک اتفاق بسیار بزرگ می‌افتد که بی شباهت با یک معجزه نیست و آن عبارتست از اینکه افراد در میادین و مناطق جنگ در اثر قرار گرفتن در پدیده سرعت زمانی شدت یافته از فقدان کنترل رنج می‌برند. در گیرودار جنگ هر دو طرف درگیر سعی می‌کنند قدرت و توانمندی کنترل درونی و بیرونی همدیگر را بهم بزنند.

این عدم کنترل بر منابع درونی و بیرونی سبب می‌شود اختلال اضطرابی شدت یابد. گرامیداشت هفته دفاع مقدس  و یاد بودهای مشابه، آن و حتي مراسمهاي مشابه نظير ايام محرم و ماه رمضان، کنترل منابع درونی و بیرونی افراد را افزایش  می‌دهد. زیرا تایید همه جانبه گروه‌های اجتماعی بعنوان یک سیستم حمایتی افراد در معرض استرس را خرسند می‌کند. با توجه به اینکه باید توجه داشت که رزمندگان در مدت زمان طولانی به موقعیتهای جنگ تعلق خاطر پیدا می‌کردند.

علاوه بر آنکه فرد تمایل دارد در آن بماند، قادر به جداسازی آن نیز نیست. در روانشناسی نوع گرا اعتقاد بر آن است که آدمی نه تنها محصولِ زمان هایی است که آن را تجربه کرده است بلکه محصولِ انواع زمان هایی است که گذشته او را شکل داده است. بنابراین هر زمان در فرایند شکل گیری او نقش خاصی را ایفا می کند و تأثیر خاص خود را دارد.

فکتِ مکان در روانشناسی نوع گرا

مکان یکی از ضرورت هایِ مطالعة پدیده ها در رویکردِ روانشناسی نوع گرا است. این فکت بر ضرورت هایی اشاره می کند که مربوط به مکان است و بر رشد، تغییر، تحول و یا افول پدیده های مورد مطالعه، اثر می گذارد. به طور مثال رشد باورهای دینی برای اشخاصی که در موقعیت های مکانی دین مدار زندگی می کنند در مقایسه با رشد باورهای غیردینی در موقعیت هایِ مکانی دین ناباوری، متفاوت است.

مکان ها همچون موسیقی دارای یک هارمونی اثرگذار بر ذهن و روان افراد هستند تا آنجائی که بتهوون اعتقاد دارد معماری یک موسیقی جامد است. هر یک از مکان ها با سازه های صنعتی مانند کالیفرنیا، سنتی مانند بسیاری از اماکن ژاپن و هند و هنری مانند معابد رم و یونان بر ساکنین، شهروندان و گردشگران خود، اثر خاصِ خود را دارند و افراد به تناسبِ میل درونی خود با آن ارتباط برقرار می کنند.

معماری پایدار در جهان محلی در همین کتاب به همین منظور تدوین شده است. انواع مکان، الزامات و ضرورت های خاصی برای رشد و تحولِ انسان ها و فرهنگ ها هستند و براساس تنوعی که دارند بر ساختار ذهنی و روانی افراد تأثیر می گذارند. برای درک این معنا که تأثیر مکان بر افراد تا چه اندازه می تواند باشد به یک مدل فرضی اشاره می کنیم که بخشی از مطالعات دو دهه گذشته ما را تشکیل می داد.

فردی را درنظر بگیرید که شرح حال او حاکی از تجربه زندگی وی در انواع مکان هایی هست که در ذیل می آید. تاریخ تولد در طبقه متوسط، مدارس ابتدایی و متوسطه در مناطق متوسطِ محل سکونت، تحصیلات تکمیلی لیسانس و فوق لیسانس در دانشکده هایی با رتبه متوسط را تجربه کرده است. در گردشگری علاوه بر آثار تاریخی، از چند کشور متوسط و پیشرفته هم بازدید داشته است.

اما در طی زندگی پس از اخذ دیپلم و قبل از ورود به دانشکده به خدمت سربازی فراخوان شده است و به مدتِ 20 ماه از خدمت خود را در مناطقِ درگیر جنگ بوده است. او تجربه خدمت را در فصل زمستان در نقاط سردِ مرزی و مناطق یخ زده و صعب العبور را تجربه کرده است و به یاد می آورد که علاوه بر مخاطرات جنگی، پوست بدنش از سرما کبود می شد، و دستانش برای نگهبانی و آوردن آب از رودخانه به سنگر ورم می کرده است.

تاريخچه روانشناسي
ادامه

همچنین در همین دوران خدمت، مناطق گرم را نیز به گونه ای تجربه کرده است که بوی تعفن اجساد هر طرف درگیر، هنوز به یادش مانده است. اکنون این شخص با تجارب واقعی و عینی از مکان های متعددی است که زندگی را پشت سر گذاشته است. اما این تجاربِ مکانی چقدر توانسته است در تصویرسازی ذهنی وی برای اماکن رویایی اش اثر داشته باشد. تأثیر سنگری که در جبهه هر لحظه در آن احساس بی پناهی می کرد و اثر معبد شائولین چین یا موزه لور پاریس که از آن دیدن می کرد یکی است؟

تأثیر این امکان برای افراد یکسان است؟ اماکن تجربه شده از نظر بارِ احساسی، در مقایسه با هم تفاوت دارند. زمانی که افراد، کنار ساحل، در امنیت لحظه های مفرح زندگی را می گذرانند در مقایسه با مکان هایی که فرد از غرق شدن، نجات می یابد، متضاد است. تضادِ مکان هایی که افراد تجربه می کنند، همچون تضادِ لحظه های زمانی که تجربه می شود تعارض آمیز است.

بخش عمده بارِ این تعارض می تواند در لحظاتی که ما نیاز به تصمیم گیری و حل مسئله داریم، مداخله کند. بنابراین در رویکرد روانشناسی نوع گرا علاوه بر فرآیند، آدمی محصول فَکت های زمان و مکان است و بسیاری از شاخص ها و ویژگی های شخصیتی، هیجانی، احساس و خلق و خوی و عواطف ریشه در زمان و مکان هایی دارد که برخی از آن تجربه شده و برخی از آن ریشه در تجربه ژنتیکی ما دارد.

فکت فرآیند در روانشناسی نوع گرا

درکِ معنای فرایند در روانشناسی نوع گرا با مطالعة مفهوم هویت کار چندان سختی نخواهد بود. در بین مفاهیم بیشماری که در روانشناسی رایج است، یکی از پیچیده ترین مفهوم، هویت است. اما مفهوم هویت برای آسان سازیِ درکِ فکتِ فرایند در روانشناسی نوع گرا، یکی از زیباترین مفاهیمی است که می تواند در این مسیر به ما کمک کند.

با آنکه مفهوم هویت، یکی از مفاهیم کلیدی در فلسفه است و پرسش های فلسفی بیشماری را با خود به همراه دارد، اما اریکسون اولین کسی بود که به طور دامنه دار، عمیق و مصداقی، هویت را در روانشناسی وارد کرد.

اریکسون هویت را به عنوان پیشرفت مهم شخصیتِ نوجوان و گامِ مهم به سمت تبدیل شدن به بزرگسالِ ثمربخش، تشخیص داد. او هویت را مرحله ای دانست و مرحله گذار از یک هویت مثلاً هویتِ نوجوانی به مرحله هویتِ بزرگسالی را توقف هویت یا بحران هویت نامید.

در نظریه اریکسون هویت عبارت است از این که مشخص کنید، چه کسی هستید، برای چه چیزی ارزش قائلید و تصمیم گرفته اید چه مسیری را در زندگی دنبال کنید. به نظر اریکسون، یک هویت سالم به صورت احساس سلامتِ روان شناختی و اجتماعی تجربه می شود. گروت وانت و کروکر اعتقاد دارند نظریه پردازان جدید با اریکسون موافقند که تردید کردن درباره ارزشها، برنامه ها و اولویت ها برای یک هویت پخته لازم است ولی این فرآیند را بحران نمی خوانند.

مفاهیم فوق به خصوص تحقیقات وانت “1998” و کروکر “2005” الهام بخش این پیام هستند که هویت در طی یک فرایند اتفاق می افتد. امروزه در مطالعات اجتماعی اعتقاد بر آن است، بسیاری از پدیده ها ازجمله اجتماعی شدن، بلوغ جسمی، بلوغ فکری، فرهنگ، باورها و تمدن در فرآیند شکل می گیرد. فرآیند اشاره به فاکتورهای پیشنهادی دارد که در شکل دهی یک پدیده، نقش ایفا می کند.

برخی از فاکتورهایی که در شکل گیری فرآیند نقش دارند عبارتند از :

  • عوامل طبیعی و غیرطبیعی که بر زندگی ما تأثیر می گذارند.
  • تجارب : تمام تجربه هایی که آدمی آن را پشت سر می گذارد.
  • دانش : تمامی دانش های غریزی و اکتسابی که انسان با خود به همراه دارد.
  • محرومیت ها : تمام محرومیت هایی که آدمی را رنج می دهد.
  • اخلاق فردی و اخلاقی جمعی : اشاره به همه بایدها و نبایدهایی که خاصِ گونة انسانی است، دارد.
  • قضاوت ها: برای چیزهایی که قضاوت می شویم و بخاطر چیزهایی که قضاوت می کنیم.
  • کارکردها : توانایی هایی که داریم و توانایی هایی که نداریم.
  • ظرفیت : آنچه که می توانیم باشیم.
  • فرصت : فرصت هایی که می توانند بستر پیشرفت شوند.
  • تهدیدات : مواردی که فرصت های پیش رو را از بین می برند.
  • تفکر : به اندازه و به گونه ای که می توانیم بیندیشیم.
  • رویدادها : اتفاقاتی که در زندگی شخصی و اجتماعی هر فرد می افتد.
  • بحران ها : موارد بازدارنده ای که افراد با آن دست به گریبان هستند و از فرایندِ طبیعی زندگی بازدارندگی می کند.
  • روابط : با هر آنچه که ارتباط برقرار می کنیم، روابط فکری، روابط حسی، عاطفی و خلقی، روابط شیئی، روابط فردی، بین فردی، گروهی و… از آن جمله اند.
  • تروما یا آسیب : آسیب ها و ضربه های فیزیکی، روحی و روانی که انسان را برای مدت زمان محدود یا طولانی مدت، متوقف می کند.
  • تغییرات : همه آنچه که الزام تغییرات را به وجود می آورد و انسان بنابر شرایط به یکی از تغییرات، آرام، متوسط یا شتابان پاسخ می دهد.
  • تحول: به توانایی و سیستم حمایتی درونی و بیرونی اشاره دارد که مسیر تحولی فرد را هدایت می کند یا آن را از تحول بازمی دارد.
  • پندارها – امیال و آرزوها : پندارهای ذهنی که ما داریم و منحصر به خود ما است.
  • تعارض : پدیده ها و پیامدهایی که با پندارهای ما جور درنمی آیند.
  • انتظارات : مربوط به انتظاراتی است که از شما دارند و انتظاراتی که شما دارید.
  • خلاء : چیزهایی که در زندگی نیست و ما نمی دانیم آن چیست.
  • نگرش : سوق دهنده های ذهنی که ما با آن ارتباط برقرار می کنیم.
  • معنا : تعاریفی که برای پدیده ها و پیامدها می سازیم.
  • و …

فاکتورهایی که درخصوص فَکتِ فرآیند نام برده شدند، بخشی از فاکتورهایی است که فرآیند را شکل می دهند. بسیاری از این فاکتورها ممکن است صددرصد روانشناختی نباشند و ماهیت های دیگر مثلاً ماهیت اقتصادی، سیاسی یا اجتماعی آن بیشتر باشد اما تمام این فاکتورهای اثرات روانشناختی بارزی بر افراد و جامعه دارند در رویکرد روانشناسی نوع گرا، اعتقاد بر آن است که خودِ فرایند بیشتر از اجزاء آن است.

مفهومِ فرآیند، در یک مفهوم کلی بی نهایت عمیق، ریشه دار، وسیع و پُرمغز و پُر معناست. از این رو مفهومِ فرآیند یکی از اصلی ترین مؤلفه های مورد نیاز برای مطالعه روان است و با شناخت، رفتار، آگاهی، غرایز و همچنین با مبانی زیستی، انگیزشی، هیجان و… همپوشانی دارد بخش اعظم مطالعة ذهن و روان در اثر مطالعه و توجه به فکتِ فرآیند امکان پذیر است.

بنابراین، روش و متدولوژی دانش روان شناسی نوع گرا، بر مبنای طراحی مدل و براساس گرندد تئوری، و به شدت تحت تاثیر منطق استفهامی است و از تئوری بیلیدینگ ( theory building )پیروی می کند.

روانشناسی نوع گرا، از آن جهت که زیر شاخه های متعددی چون رویکرد درمانی، فرهنگ، الزامات اجتماعی، بیزینس، مبانی حقوقی، طبقات خاص اجتماعی، آموزش، مهارت و … دارد یک رویکردِ داده بنیان است زیرا گسترۀ نظری آن، از مطالعۀ روان، پیامدهای بیزینسی، توسعۀ پایدار، ضرورت انجمن های مردم نهاد، تجارت الکترونیک تا PTSD در هزاره سوم را دربر می گیرد.

همچنان که در فصل های بعد خواهید دید بسیاری از این مفاهیم در طراحی مدل های مختلف، توسط مؤلفانِ حاضر به رشته تحریر در آمده است. رویکرد درمانی روانشناسی نوع گرا به خوبی نشان می دهد که این رویکرد، بیش از آنکه شخص محور باشد، «پدیده محور» است، به این دلیل که هسته مرکزی این رویکرد، پدیده ها هستند و اشخاص، بخشی از پدیده و فرآیند قابل مطالعه می باشند.

مفهومِ نوع شناسی، در بسیاری از ما ممکن است یادآور نظریۀ اصل انواع داروین باشد. اما واقعاً نمی دانیم مفهومِ نوع شناسی، در رویکرد نظری ما چقدر با مفهومِ انواع در دیدگاه داروینیسم نزدیک است. با آنکه بسیاری از مفاهیم این رویکرد، تابع منطق زیستی است، ما هرگز به دنبال تبیین و توصیف اثبات اصل ژنتیک نیستیم.

از طرفی رویکردهای فلسفی آن یادآور دیدگاه ادگار مورن است که اعتقاد به اصول اخلاقی دارد و اخلاق را بخشی از ضرورت های نوع انسان یا گونۀ انسانی می داند. گونه شناسی اخلاقی و ضرورتهای اخلاقی ادگار مورن نیز، به نوع شناسی و گونه شناسی اخلاق در انسان صحه می گذارد که در بخش اخلاق حرفه ای در کارآفرینی پایدار، در کتاب اقتصاد نوع گرا به تفصیل آمده است.

برای درک بهتر روانشناسی نوع گرا، هر یک از فکت های سه گانه زمان، مکان و فرآیند در قالب مقالاتی که از آن نام برده ایم در همین کتاب به رشته تحریر درآمده است.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *