مفاهیم پایه روانشناسی

  • انگيزش و انواع آن
  • رويكردهايي به انگيزش
  • ساختار شخصيت از ديدگاه فرويد
  • پایه‌های زیستی رفتار
  • تکامل و توارث
  • دوقلوهای یک تخمکی
  • دوقلوهای دوتخمکی
  • رویکردهایی به انگیزش

    اظهارات قبلی ما دربارۀ انگیزش، عبارات پیچیده ای است که یک رویکرد مکانیستی (سائق) همراه با خودگردانی[1] (انتخاب) را پیشنهاد می‌کند. بیشتر رویکردهای انگیزش به سوی رویکرد مکانیستی تمایل دارند. در تاریخچۀ روانشناسی نظریه غالب معتقد بود که انگیزش انسان و حیوان توسط تعددی غریزه[2] تعیین می­شود. برجسته ترین نظریه پرداز غریزه «مک دوگال[3]» (1908) بود که غریزه را به عنوان «یک آمادگی روانشناختی یا ذاتی برای درک و توجه به موضوعات یک طبقه خاص… و باتوجه به آن عمل کردن، به شیوه‌ای خاص؛ حداقل احساس اجبار به عمل بدان شیوه خاص تعریف کرد.»

    بخش دوم این تعریف بوضوح انگیزش را توصیف می‌کند. مک دوگال 18 غریزه را شناسایی کرد که بیشتر آنها با سه سطح پائین نیازهای مازلو مطابقت دارند. بر این اساس اعتقاد بر این است که انگیزه­ها بصورت ذاتی تعیین شده اند، اگرچه مک دوگال معتقد بود که انگیزه‌ها در اثر تجربه قابل تغییرند. و دیگر اینکه ما می‌توانیم اعمال خود را کنترل کنیم.

    همزمان با مک دوگال دیگر نظریه پرداز غریزه یعنی فروید، دیدگاه خود را مطرح نمود که براساس آن تمام انگیزه‌ها به دو منبع مخالف و اساسی انرژی قابل کاهش هستند. غریزۀ زندگی و غریزۀ مرگ (فروید 1922). فروید تاکید کرد که ما عموماً از اعمال این غرایز که منابع ناخودآگاه انگیزش هستند آگاهی نداریم. بعلاوه، تمام اعمال از جمله اعمالی که به ظاهر برانگیخته نیستند مثل لغزش زبانی[4] در واقع برانگیخته بوده و ناشی از برخی جنبه­های ناهشیار انگیزش می‌باشند. توضیحات معمول ما دربارۀ رفتارمان در واقع علتهای اصلی و ناخودآگاه رفتار نمی‌باشد.

    رویکردهای جدیدتر، دیدگاه مکانیستی نظریه‌های قبلی را ادامه داده اند. انگیزه‌های تعادلی عموماً از چشم انداز فیزیولوژیک مورد توجه قرار می‌گیرند. یعنی آنها با استفاده از نیازهای مشخص بدنی، مکانیسم­های فیزیولوژیکی را که تعیین می‌کنند که در خلال آن نیازها ارزیابی شده و ارضاء  می‌شوند. به اصول این رویکرد درفصل4 نگاهی خواهیم انداخت. بطورکلی این رویکرد توضیح می‌دهد که یک نیاز در اثر کمبود بافتی بخصوصی ایجاد می‌شود. این امر منجر به یک سائق می‌شود که به حیوان برای انجام یک «رفتار پایانی[5]»که منجر به ارضای نیاز می‌شود انرژی (و شاید جهت) می‌دهد.

    مباحث سودمند اندکی دربارۀ ماهیت کلی این سیستم انگیزشی وجود دارد که این امر تاحدی ناشی از تفاوت عقاید دربارۀ نحوۀ اختصاص حالتهای سائق به نیازهای خاص یا نحوۀ عمل به عنوان یک حالت کلی می‌باشد. اما این کتاب یک متن فیزیولوژی نیست و ما می‌خواهیم از توصیف مکانیسم­های فیزیولوژیک فراتر برویم. هدف رویکردی که در این کتاب اتخاذ شده، جستجوی محدودیتهای تبیین فیزیولوژیک انگیزش انسان است. در هر فصل به چگونگی کنترل و یا تاثیر انسان بر سائقهای فیزیولوژیک اساسی نظری خواهیم افکند.

    نظریه‌های کاهش سائق[6] تلاش می‌کنند انگیزش غیرفیزیولوژیک را با مکانیسم‌هایی مشابه انگیزش فیزیولوژیک تبیین کنند. بدین مفهوم که مانند کمبود بافتی در یک نیاز تعادلی، انسان در حالت محرومیت قرار می‌گیرد. این امر منجر به یک حالت سائق می­شود که به صورت عام یا ویژه به حالت محرومیت مربوط است. این سائق فرد را بسوی«رفتار پایانی» که منجر به رفع حالت محرومیت می‌شود سوق می‌دهد. به عنوان یک مثال ساده که در فصل‌های بعدی، بیشتر به آن پرداخته خواهد شد، محرومیت از تحریکات جدید منجر به حالتی می‌شود که آن را بصورت کسالت تجربه می­کنیم و منجر به یک سائق برای جستجوی تحریکات بیرونی می­شود. زمانی که تحریکات جدید پیدا می‌شوند، محرومیت کم شده و کسالت ناپدید می‌شود. تئوریهای کاهش سائق بیشتر به دورۀ رفتارگرایی در روانشناسی برمی‌گردد ودر واقع نه تنها برای نیازهای روانشناختی بکار رفته بلکه بعنوان اساس نظریه­های یادگیری­برای نیازهای فیزیولوژیک نیز بکار رفته­اند. چون کاهش سائق خوشایند است بنابراین رفتار بلافصل قبلی خود را تقویت می‌کند و این امر احتمال وقوع آن رفتار را افزایش می­دهد. نظریه پردازان یادگیری مانند‌ هال[7] (1943) سائق را بصورت غیراختصاصی توصیف کرده اند که به تمام رفتارها نیرو می‌دهد و از تمام انواع یادگیری حمایت می‌کند. پرداختن به نظریه‌های یادگیری فراتر از فرصت این کتاب است.

    نظریه‌پردازان یادگیری سائقهای فیزیولوژیک را بعنوان سائقهای اولیه[8] در نظر می­گیرند چون برانگیختگی آنها درونی است، درعین حال توسط محرکهای بیرونی جهت­دهی می­شوند. یادگیری می‌تواند محرکهای بیرونی مرتبط با سائق را تغییر دهد. نظریه پردازان سعی کرده اند تا این اصول را برای سایر انواع انگیزش که با عنوان سائقهای ثانویه[9] توصیف می‌شوند، بکار برند. سائقهای ثانویه آموخته شده هستند چون منبع انگیزش آموخته شده است ولی حالت سائق مربوط به آن شبیه حالت سائق اولیه است. زمانی که یک محرک اساساً خنثی با ارضاء یک سائق اولیه همراه شود، آن محرک خود می‌تواند حالت سائق مشابه ایجاد کند.این امر در خصوص پاسخهای هیجانی شرطی شده به اثبات رسیده است. همراهی یک محرکِ ترسناک(یک شوک الکتریکی یا صدای بلند) با محرکی که قبلاً خنثی بوده باعث می‌شود که محرک خنثی خود ترسناک شود. اگرچه اثبات تجربی وقوع این نوع فرایندها برای انگیزه‌های انسانی بالاتر غیرممکن است و اساساً تبیین عطش برای کسب دانش، شهرت، غرور، خلاقیت و مانند آن بوسیله ی پاسخهای شرطی شده بعید بنظر می‌رسد.

    رویکردهای جدید انگیزش، نظریه کاهش سائق را اقتباس کرده اند ولی آن را بصورتی بسیار کلی بکار می­برند. بنابراین اصطلاح «سائق»، کاربردهای آن در نظریۀ یادگیری‌هال را ندارند اما برای توصیف حالت برانگیختگی برای انجام برخی اعمال بکار می‌رود.

    در اینجا «نیاز» به کمبود بافتی مربوط نیست بلکه به احساس(معمولاً) تجربه شدۀ فقدان چیزی مربوط است. بسیاری از تحلیلهای انگیزش روانشناختی از روانشناسی اجتماعی ناشی شده است.

    • پایه‌های زیستی رفتار
    • تکامل و توارث
    • دوقلوهای یک تخمکی
    • دوقلوهای دوتخمکی     
    • پایه‌های زیستی رفتار
    • در زبان روزمره شباهتهای بین انسان و حیوان همواره مورد توجه می‌باشد. بسیاری از این شباهتها به رفتار یا انگیزش انسانها اشاره دارد. بعنوان مثال عبارت: افراد شکمباره مانند خوک می‌خورند؛ فردی که اعمل بی شرمانه انجام می‌دهد یک موش است و بطورکلی ما رفتار افرادی را که قادر به کنترل خود به شکل قابل قبول نیستند، حیوانی می‌دانیم. بسیاری از این قیاسها توهین آمیز است و مفهوم آنها این است که رفتار و انگیزش انسانی عالی تر از رفتار و انگیزش حیوانی است. اگرچه در عین حال استفاده از چنین عباراتی نشان می‌دهد که مقایسۀ انسان با سایر انواع خالی از فایده نیست و نشان می‌دهد که ویژگیهای مشترکی در انگیزش انسان و حیوان وجود دارد و انسان با توانایی پشت سر گذاشتن این ویژگیهای مشترک، مشخص می‌شود. این کتاب به جستجو و کشف محدودۀ مشترک انگیزش انسان و حیوان و جنبه‌های منحصر به فرد انگیزش انسان می‌پردازد. بدین منظور پایه‌های زیستی انگیزش انسان مورد بررسی قرار می­گیرد.زیست شناسی به طرق مختلف می‌تواند به مطالعات روانشناسی کمک کند به عبارت دیگر درک ما از رفتار انسان با ملاحظۀ ماهیت حیوانی او افزایش یافته است در ادامۀ این بخش بطور دقیقتر راههای بررسی پایه­های زیستی رفتار را توضیح می­دهیم. هریک از این روشها به درک این واقعیت بستگی دارد که انسان موجودی متفکر[1] است که ردۀ بالای حیوانات را به خود اختصاص داده و دیگر اینکه ضمن پیوستگی بین انواع مختلف، بین آنها تفاوتهایی نیز وجود دارد. اصل زیربنای بررسی پایه‌های زیستی رفتار انسان در تکامل[2] ریشه دارد.

      تکامل و توارث[3]

      مفهوم تکامل بطور تفکیک ناپذیری با نام چارلز داروین[4] پس از انتشار کتاب اصل انواع[5] در(1895) گره خورده است. اگرچه حداقل 100 سال قبل از آن زیست­شناسان از احتمال بوجود آمدن انواع جدید از انواع قدیمی‌صحبت کرده بودند. آنچه که داروین انجام داد پیشنهاد مکانیسمی‌برای تکامل بود، بدین معنا که تکامل با یک فرایند انتخاب طبیعی[6] (بقای موجودات سالم تر) ادامه یافته است.

      یکی از کارهای عمده ای که طبیعی دانان  در قرن 18 و بعد از آن انجام دادند، طبقه بندی حیوانات (و گیاهان) در گروههایی به نام انواع بود که این فرایند رده بندی[7] نامیده شده است. تا مدتی قبل رده‌بندی تقریباً بطور کامل مبتنی بر شباهتهای ساختاری ویژگیهای موجودات بود. موجوداتی که در یک شجرۀ انواع قرار می‌گیرند براساس این شباهتها و با درجات متفاوتی با هم ارتباط دارند. مفهوم تکامل به ارتباطات بین انواع که اکنون پدیدآیی نوعی[8] نامیده می‌شود معنا می‌دهد. حیواناتی که شباهت زیادی به هم دارند یک جد مشترک انشعاب یافته اند. اکنون روشهای زیست شناسی مولکولی برای پاسخ به سؤال رده بندی بکار رفته و نتایج، طبقه بندی اولیه براساس ساختار را تأئید کرده است.

      تمام بافتها و عناصر شیمیایی بدن ما از ژنهایی که از والدین به ارث رسیده نشأت می‌گیرند. هر ژن رمزهایی برای ساختن پروتئین خاص یا مولکولهای دیگر همراه دارد. این مولکولها (بطور مستقیم یا غیرمستقیم) مبنای رشد سلول یا بافت را شکل می­دهند. هر ژن بخشی از یک مولکول بزرگتر بنام اسید دی اکسی ریبونوکلئیک[9] (DNA) می‌باشد. هر مولکول «DNA» دسته شده و به یک ماتریس مرکزی محدود می‌شود و کروموزوم[10] را شکل می‌دهد. انسان دارای 23 جفت کروموزوم می‌باشد نیمی‌از هر جفت را از پدر و نیم دیگر را از مادر به ارث می­برد. توارث، ارگانیسم فرد را می‌سازد و سنخ ارثی[11] آن نامیده می­شود. میزان بروز اثر یک ژن به  تأثیرات محیطی بستگی دارد و شکل فیزیکی (و با گسترش بیشتر شکل روانشناختی) ناشی از آن سنخ پدیداری[12] نامیده می‌شود. بنابراین، این عبارت درست است که مثلاً ویژگی مثل قد ناشی از ژنها می‌باشد؛ فردی که ژن قدبلندی را به ارث برده، اگر در طول رشد بطور مناسبی تغذیه شود، بلندقد می‌شود. زمانی که ما در این کتاب تأثیرات توارث بر رفتار را بررسی می­کنیم، همواره متوجه می‌شویم که تعیین کننده­های توارث نه تنها تا حد زیادی به عوامل محیطی بستگی دارند بلکه تأثیرات توارث بر رفتار بصورت نسخ پدیداری است یعنی دو یا چند ژن در ایجاد تنوع یا ویژگی بخصوصی همکاری دارند.

      تعیین اینکه تا چه میزان عوامل ارثی در تعیین رفتار نقش دارند، به چندین روش امکانپذیر است. در مورد انسان بیشتر مطالعات بر شباهت افراد خانواده­ها بر میزان روابط نَسَبی متفاوت، متمرکز بوده است. دوقلوهای یک تخمکی[13](یکسان) که سنخ ارثی یکسان دارند باید شباهت بیشتری به هم داشته باشند. دوقلوهای دوتخمکی[14] درست مانند سایر همشیرها 50درصد ژنهای مشترک دارند. نسبت ژنهای مشترک با افزایش فاصلۀ نَسَبی کاهش می‌یابد. متأسفانه شباهتهای تأثیر عوامل محیطی متغیر است و جداسازی میزان تأثیر هر یک از دو عامل دشوار می‌باشد. بهترین مطالعات از این دست دوقلوهای یک تخمکی را که با هم پرورش یافته­اند را با دوقلوهای یک تخمکی که جدا از هم پرورش یافته­اند مقایسه کرده­اند. در سایر انواع تخم‌کشی انتخابی[15] نسلی را بوجود آورده که تفاوت ویژگیهای رفتاری، پایه‌های ارثی آن ویژگیها را به اثبات می­رساند. نهایتاً هدف ژنتیک رفتاری تعیین­کننده ژنهای واقعی مؤثر در ویژگیهای روانشناختی و تعیین جایگاه آن ژنها می‌باشد.

      روشهای زیست شناسی مولکولی مبتنی بر انتقال تکه‌هایی از DNA به ارگانیسم­های ساده (معمولاً باکتری یا مخمرها) به منظور ایجاد ترکیب جدیدDNA می‌باشد. تکثیر سریع باکتریها اجازۀ بیرون کشیدن تعداد زیادی بدل[16] (نسخۀ یکسان) DNA اصلی را فراهم می‌کند. مشابه سازی DNA فرصت تعیین ساختار ژنتیک موجودات، و محل و ماهیت ژنهایی را که حاوی مولکولهای خاصی هستند را فراهم می‌کند؛ و از طرفی کنترل رشد ساختارها و کارکردهای ویژه را امکان­پذیر می­کند. کاربردهای این تکنولوژی بسیار زیاد است، زیرا نه تنها قادر به تعیین ژنهاست بلکه می­تواند ژنها را به موجودات دیگر منتقل کند که این ژنها به بچه­های آنها نیز انتقال می­یابد. این امر امکان کاربردهای پزشکی و تجاری متنوعی را فراهم می‌کند.

      در متن حاضر این روشها دو کاربرد عمده دارند: اول اینکه امکان تعیین مکان ژنهای مؤثر بر رفتار را فراهم می­کند و دوّم اینکه به زیست شناسان اجازه می‌دهد روابط پدیدآیی نوعی را برحسب شباهتDNA انواع مختلف تعیین کنند. بعنوان مثال نزدیکترین بستگان ما شمپانزه‌ها هستند؛ ما در بیش از 98 درصد از DNA با شامپانزه‌ها مشترک هستیم واین میزان در مورد گوریلها کمتر از 98 درصد است. این مسئله ممکن است تکان دهنده باشد؛ آیا ما واقعاً اینقدر به این میمونها شباهت داریم؟ اما این اعداد بسیار گمراه کننده هستند. چون اولاً بسیاری از مولکولهای (DNA) در واقع کارکرد شناخته شده ای برای ارگانیسم فرد ندارند. ثانیاً بسیاری از مولکولهای DNA که دارای رمزهایی برای پروتئینها و سایر مولکولها هستند، مولکولهایی را می‌سازند که مبنای ساختار و عملکرد در سطح سلولی هستند، می‌سازند و بنابراین اگردر انواع اولیه متفاوت باشند، نتایج جالب توجه خواهد بود در حالی که بوضوحDNA مشترک به ارث رسیده پیوستگی پدیدآیی نوعی را نشان می‌دهد، اهمیت 6/1 درصد DNA که در آن با دیگر انواع متفاوت می‌باشیم بسیار برجسته تر است.

      اندازه مغز در جریان خط تحولی تا انسان متفکر بطور فزاینده ای افزایش می‌یابد. بطور ویژه این امر شامل افزایش مطلق و نسبی اندازۀ نیمکره‌های مخ در بالای مناطق مغزی زیرین می‌باشد. ما این مسئله را با جزئیات بیشتری در فصل بعد مورد توجه قرار می‌دهیم. همانطور که خواهیم دید بخشهای پائین مغز که از نظر پدیدایی نوعی نیز قدیمیترند، در کنترل کارکردهای اساسی بدنی و انگیزش نقش مهمی‌دارند: نیمکره­های مخ انطباق­پذیری فرد را فراهم می‌کند و این امر هرچه در مقیاس پدیدآیی نوعی بالاتر برویم، افزایش می‌یابد ودر مغز انسان به اوج خود می‌رسد. این انطباق پذیری فرد است که محدودۀ تبیین انگیزش انسان براساس مکانیسمهای فیزیولوژیک زیربنایی را محدود می‌کند. اما در حالی که انسان متفکر قشر مخ فوق العاده ای دارد بسیاری از ساختارهای قسمتهای قدیمی‌مغز هنوز قابل شناسایی بوده و برای بقای انسان اهمیت حیاتی دارند. ما در این کتاب بطور ویژه به آنها خواهیم پرداخت.

      قبل از اینکه جلوتر برویم دو نکته نهایی دربارۀ تکامل باید روشن شود. اول اینکه اصل انتخاب طبیعی در سطح فردی بکار می‌رود نه در سطح گروهی. یعنی چنین نیست که انواع سالم تر باقی بمانند بلکه افراد سالم تر در یک نوع باقی می‌مانند. مشخص شده که سلامت افراد می‌تواند منجر به برقراری یک نوع جدید شود. دوم اینکه تمام انواع موجود فعلی پا به پای هم تکامل یافته اند و در حال حاضر آخرین حلقۀ نسل خود هستند. بخصوص ما از نسل هیچ یک از انواع موجود فعلی نیستیم.

      روانشناسی زیستی

      اصطلاحات روانشناسی زیستی و زیست روانشناسی، اصطلاحات عامی‌هستند و شامل تمام رویکردهایی هستند که سعی می‌کنند موضوعات روانشناسی را به زمینۀ زیستی آن مرتبط نمایند. یعنی به بررسی پایه­های زیستی­رفتار می­پردازد. وسیع­ترین معنای آن روانشناسی­تحولی[17] که به بررسی تحول رفتار انسان­می­پردازد. اصول مطالعه در زمینۀ کارکردهای سازشیِ ساختارها و رفتارهای سایر انواع بخصوص در زیست­شناسی حیوانی برای درک رفتار انسان به کار می­روند.

      رویکردی که به رفتار اجتماعی می­پردازد، زیست شناسی اجتماعی[18] نامیده می‌شود. این رویکرد اصول داروین را برای مطالعه رفتار اجتماعی و بخصوص رفتار تولیدمثل بکار می‌برد(به دادکینز[19] 1976 مراجعه کنید) در مفهوم ژن خودخواه[20] ماهیت انتخاب طبیعی به روشنی بیان شده است. در این نقطه نظر تمام رفتارهای حیوان این هدف را دارند که سهم ژنهای خود را در نسل بعدی افزایش دهند.

      رشتۀ دیگری که مستقیماً به اصول تکامل ارتباط دارد، روانشناسی تطبیقی[21] است. این رشته در حدّ گسترده رفتار انواع مختلف را بررسـی می­کند. بیشتر مواقع بـرای انتخاب انواعی که با انسـان مقایسه می­شوند سهولت کار در نظر گرفته می­شود و فرایندی که اغلب مطالعه می‌شود، یادگیری است. بنابراین بسیاری از آنچه که روانشناسی تطبیقی نامیده می­شود دربارۀ یادگیری در موشهاست. معمولاً فرض می­شود فرایندهایی که در سایر انواع بررسی می­شوند، شبیه فرایندهایی است که در انسانها به وقوع می­پیوندند. در این کتاب ما اساساً با روانشناسی فیزیولوژیک سروکار خواهیم داشت.

      رشته ای که به مطالعۀ مکانیسم­های فیزیولوژیک زیربنای رفتار و فرایندهای ذهنی می­پردازد. بنابراین بسیاری از اطلاعات ما دربارۀ مکانیسم‌های فیزیولوژیک انگیزش از مطالعات بر روی حیوانات آزمایشگاهی(معمولاً موشها) بدست آمده است. فرض شباهت رفتارها و مکانیسم­های زیربنایی آنها، اساس بسیاری از مطالب این کتاب است.

      درک مکانیسم­های فیزیولوژیک درگیر در انگیزش و هیجان بدون داشتن برخی اطلاعات پایه­ای در فیزیولوژی امکانپذیر نیست.


       

      [1]. Homo sapiens

      [2]. evnolution

      [3]. genetics

      [4]. Charles Dravin

      [5]. origin of species

      [6]. natural selection

      [7]. taxonomy

      [8]. phylogentic tree

      [9]. deoxyribonucleic acid

      [10]. cohromosome

      [11]. genotype

      [12]. phenotype

      [13]. Monozygotic twins

      [14]. Dizygotic twins

      [15]. selective breeding

      [16]. clones

      [17]. evolutionary psychology

      [18]. siciobiology

      [19]. Daewkins

      [20]. Selfish gene

      [21]. comparative psychology

    self directin

    [2]. instinct

    [3]. MC Dougall

    [4]. slip of tongue

    [5]. Drive- reduction theories

    [6]. consummatory behaviour

    [7]. Hull

    [8]. primary drives

    [9]. secondary drives

پرخاشگـری
ادامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *