مفاهیم پرخاشگری در روانشناسی نوع گرا

یکی از موضوعات مرتبط در مطالعات نبرد، مفاهیم پرخاشگری و ویرانسازی است. در مجموع تعریف اصطلاحات پرخاشگری، یک اصطلاح مبهم است. اما در بررسی نبرد، این اصطلاح به لحاظ زیست شناسی، جامعه شناسی، ریخت شناسی و روانشناسی یک اصطلاح روشن تلقی می‌شود.

رفتار پرخاشگرانه در هویت‌های مهاجم، چندان مفهوم پنهانی نیست اما رفتار پرخاشگرانه در هویت‌های مدافع، همیشه تحریف شده است. آيا می‌توان تحمل رنج و مشقت را در مراحل دفاع، ویرانسازی خود دانست؟ آیا می‌توان مقاومتِ رفتاری مدافعان را در برابر مهاجمان، میل به خودآزاری دانست؟ آیا می‌توان عقیده دوركهيم را برای کشته‌شدگان دفاع، خودکشی دگرخواهانه دانست؟ آیا واکنشهای پرخاشگری مدافعان در برابر تجاوز مهاجمان ناشی از غریزه مرگ فرویدی است؟ آیا خشم و تهیجِ دینیِ مدافعانِ نبرد، انگاره‌های توتمي است؟

پرخاشگری در یک دیدگاه در بین همه جانوران سهیم است و انسان بخشی از آن است در نگاه دیگر و زمانیکه علاقه‌ای حیاتی تهدید می‌شود این پرخاشگری دفاعی و خوش‌خیم در خدمت بقای فرد و نوع است.

در دیدگاه لورنز، رفتار پرخاشجویانه انسان آنگونه که در جنگ، جنایات، نزاع‌های شخصی و همه‌ی انواع رفتار ویرانساز و سادیستی به نمایش در می‌آید به سبب غریزه‌ای فطری و از لحاظ تکامل نوعی، برنامه‌ریزی شده است که در صورت وجود شرایط ابراز می‌شود. از طرف دیگر، پرخاشجویی دفاعی در واقع بخشی از سرشت انسانی است، هر چند غریزه‌ای فطری، بدانگونه که معمولاً طبقه‌بندی شده است.

در این دیدگاه آمده است که انسان با جانوران به خاطر این واقعیت تفاوت دارد که کشتارگر است. تنها پستاندار نخستین پایه است که اعضای نوع خویش را بی هیچ دلیل زیستی یا اقتصادی می‌کشد و شکنجه می‌کند و با ارتکاب چنین چیزی احساس خشنودی می‌کند.

فروید در ابتدا مفهوم تمایل جنسی (انرژی روانی جنسی) را گسترش داد. در دوره بعد دو مفهوم دیگر، عشق و ویرانسازی یا غریزه زیست و غریزه مرگ را به تئوری خود افزود.

به اعتقاد او غریزه مرگ مکانیزمی‌که علیه خود ارگانیسم هدایت می‌شود و بدین‌سان سائقه‌ای خودنابودساز است که به سوی خارج هدایت می‌شود که در این صورت بیشتر گرایش به نابودی دیگران دارد تا خود. هنگامی‌که غریزه مرگ با تمایلات جنسی می‌آمیزد به انگیزه‌ای کم خطرتر تبدیل می‌شود که در سادیسم و مازوخیسم ابراز می‌شود، اگرچه غریزه مرگ می‌تواند کاهش یابد(فروید 1927).

این فرضِ پایه‌ای باقی می‌ماند که: انسان زیر نفوذ انگیزه‌ای قرار دارد که خود یا دیگران را نابود می‌سازد و کمتر کاری می‌تواند برای گریز از این انتخاب تراژيك داشته باشد. به بیان دیگر پرخاشجویی از موضع غریزه مرگ، اساساً واکنشی نسبت به محرک‌های بیرونی نیست بلکه انگیزه‌ای پیوسته جاری است که در ساختار ارگانیسمِ انسانی ریشه دارد (اریک فروم).

نظریه پرخاشجویی لورنز:

لورنز همانند فروید، پرخاشجویی انسان را غریزه‌ای می‌داند که از چشمه‌ای همیشه جاری از انرژی، نیرو می‌گیرد و لزوماً نتیجه‌ی واکنش نسبت به محرک‌های بیرونی نیست. لورنز بر آن است که انرژی خاص کنش غریزی به گونه‌ای پیوسته در مراکز عصبی مربوط به آن الگوی رفتاری انباشته می‌شود و چنانچه انرژی کافی انباشته شده باشد حتی بدون حضور محرکی بیرونی احتمال رویداد انفجار می‌رود.

به هر روی جانور و انسان معمولاً محرکهایی می‌یابند که انرژی انباشته شده‌ی سائقه را آزاد می‌سازد؛ مجبور نیستند به گونه‌ای غیرفعال منتظر بمانند تا محرکهای بیرونی مناسب ظاهر شود. بنابراین به جستجوی محرک می‌پردازند و حتی ایجادش می‌کنند (لورنز 1970).

بنابراین نزد لورنز پرخاشجویی بیش از هر چیز واکنشی در برابر محرکهای بیرونی نیست، بلکه تهییج درون- ساختی است که درصدد رها شدن است و صرف‌نظر از میزان مناسب محرک بیرونی بیان خواهد شد؛ همین خودانگیختگی غریزه است که آن را چنین خطرناک می‌سازد (لورنز 1966).

الگوی پرخاشچویی لورنز، همانند الگوی انرژی روانی فروید، به درستی الگویی هیدرولیک نام گرفته است، به قیاس با فشاری که به وسیله آن در پشت آب‌بند یا بخار در مخزنی بسته اعمال می‌شود. این برداشت هیدرولیک پرخاشجویی، یکی از ستونهای نظریه لورنز است به مکانیسمی‌اشاره دارد که پرخاشجویی را به وجود می‌آورد.

ستون دیگر؛ این اندیشه است که پرخاشجویی در خدمت زندگی است و به بقای فرد و نوع خدمت می‌کند. به طورکلی لورنز فرض می‌کند که نقش پرخاشجویی درون- نوع (پرخاشجویی در میان اعضای نوعی واحد) پیشبرد بقای نوع است. لورنز اعتقاد دارد این نقش را با گستردن افراد یک نوع در سرزمین موجود، با انتخاب «انسان بهتر» متناسب با دفاع از مادینه و با برقراری نظم انضباطی اجتماعی تحقق می‌بخشد(لورنز، 1964).

لورنز در استدلالی دیگر، پرخاشجویی‌ای که انسان را به جنون می‌کشاند، نارضایتی خود را اینگونه اعلام می‌کند.

«گذشته از هر چیز، احتمالی نیرومند وجود دارد که شدت ویرانسازی سائقه‌ی پرخاشجویی که هنوز از شرارت‌های موروثی نوع بشر است، پیامد فرایندی از اجتناب درون- نوع باشد که مدتی نزدیک به چهل هزار سال بر نیاکان ما اثر داشته، یعنی در سراسر نخستین عصر نوسنگی است.

هنگامی‌که انسان به مرحله داشتن اسلحه، پوشاک و سازمان اجتماعی رسیده بود و بدین ترتیب بر خطرات گرسنگی، یخ زدن و خوراک جانوران وحشی شده فائق آمده، و این خطرها دیگر عامل‌هایی اساسی در تأثیر بر انتخاب نبوده‌اند، انتخاب درون- نوع شرارت باری میبایست به میان آمده باشد.

عاملی که این زمان بر انتخاب تأثیر داشت جنگ‌هایی بوده که بین قبیله‌های دشمنخوی همجوار صورت می‌گرفت. اینها می‌بایست از صورت افراطی همان گویا فضيلت‌‌های جنگجویان تطور یافته باشد که متأسفانه اشخاص بسیاری هنوز به عنوان آرمان‌های مطلوب در نظر می‌گیرند (لورنز 1966).

لورنز در بعد اخلاقی پرخاشجویی مرتبط بادفاع می‌گوید؛ بدون غیرت نظامی‌«غریزه به راستی مستقل» نه هنر، نه علم، نه در واقع هیچ تلاش مهم انسانی بوجود نمی‌آمد. چگونگی نخستین شرط حضور این غریزه آنست که باید بنظر رسد واحدی اجتماعی که شخص خود را با آن همانند می‌داند مورد تهدید خطری از بیرون قرار می‌گیرد چنین چیزی ممکن است (لورنز 1966).

روانشناسی نوع گرا
ادامه

غیرت جنگجویی، صورت تخصصی شده‌ای از پرخاشجویی مشترک است که به روشنی از صورت‌های ابتدایی‌تر پرخاشجویی ناچیز فردی متمایز است و در همان حال از لحاظ کارکردی مربوط به آنهاست (لورنز1966).

کمترین تردیدی نمی‌توان داشت که غیرت جنگجویی انسان از پاسخ دفاعی مشترک نیاکان پیش از انسان‌ها به وجود آمده است. این غیرتی است که گروه به هنگام دفاع در برابر دشمن مشترک در آن سهیم است. رسمی‌مقدس است که نیروی انگیزنده‌ی خود را مدیون آن الگوهای رفتاری است که از لحاظ تکاملِ نوعی، تطور یافته‌اند (لورنز 1966).

…فراتر از همه پیوندهای زندگی روزانه، انسان آماده است تا در برابر فراخوان آنچه، به هنگام این احساس ویژه، وظیفه‌ای مقدّس می‌نماید، از همه چیز دست شوید، در مسیرش ناچیز می‌شوند.

مهارهای غریزی در برابر آسیب یا کشتن یاران، متأسفانه بسیاری از توان خود را از دست می‌دهد. ملاحظه‌های عقلی، انتقاد و همه استدلالهای منطقی علیه این رفتار، که بوسیله غیرت جنگجویی اعمال می‌شوند بطور شگفت آور همه ارزشها فرونشانده می‌شوند و آنها را نه تنها غیرقابل دفاع که خوار و غیر شرافتمندانه می‌نماید (لورنز 1966).

مغز و کارکرد دفاعی پرخاشجویانه

به هنگام مرور نوشته‌های فیزیولوژی اعصاب و روان‌شناسی درباره‌ی پرخاشجویی جانوری و انسانی، این نتیجه‌گیری ناگزیر جلوه می‌نماید که رفتار پرخاشجویانه‌ی جانوران پاسخی به هر نوع تهدید نسبت به بقا، یا آن‌گونه که من ترجیح می‌دهم به گونه‌ای کلی‌تر بگویم، به علایق حیاتی جانور- خواه به عنوان فرد یا در مقام عضوی از نوع خود- است. این تعریف عمومی، وضعیت‌های بسیار گوناگونی را در بر می‌گیرد. آشکارترینش تهدیدی مستقیم برای زندگی فرد یا تهدیدی نسبت به نیازمندی‌هایش برای خوراک و رابطه‌ی جنسی است؛ گونه‌ای پیچیده‌تر از آن «ازدحام» است، که تهدیدی نسبت به نیاز برای فضای طبیعی و یا ساخت اجتماعی گروه است. لیکن آنچه در همه‌ی اوضاع برای خیزش رفتار پرخاشجویانه مشترک می‌نماید عبارت از این است که همه تهدیدی نسبت به علایق حیاتی را تشکیل می‌دهند. به حرکت انداختن پرخاشگری در ناحیه‌های مربوط در مغز در خدمت زندگی، در پاسخ به تهدید نسبت به بقای فرد یا نوع روی می‌دهد؛ یعنی، پرخاشجویی از لحاظ تکامل نوعی برنامه‌ریزی شده، آن‌گونه که در جانوران و انسان وجود دارد، واکنش از لحاظ زیستی سازشی و دفاعی است. چنانچه اصل دارويني مربوط به تطور مغز را به یاد آوریم شگفت‌انگیز نیست که باید چنین باشد. چون نقش سنتز مراقبت از بقاست، واکنش‌های آنی در برابر هر تهدیدی نسبت به بقاست، واکنش‌های آنی در برابر هر تهدیدی نسبت به بقا را ممکن می‌سازد.

پرخاشگری به هیچ روی تنها صورت واکنش در برابر تهدید نیست. جانوران در برابر تهدید نسبت به هستی خود یا با خشم و تهاجم واکنش نشان می‌دهند یا با ترس و گریز. در واقع به نظر می‌رسد که گریز صورت رایج‌تر واکنش باشد، جز هنگامی‌که جانور هیچ فرصتی برای فرار ندارد و از این رو- به عنوان آخرین چاره- می‌جنگد.

هس نخستین کسی بود که کشف کرد با تحریک الکتریکی منطقه‌ی معینی از هیپوتالاموس گربه، جانور یا با تهاجم یا با گریز واکنش نشان خواهد داد. در نتیجه، این دو نوع رفتار را زیر مقوله‌ی «واکنش دفاعی» طبقه‌بندی کرد، و نشان دهنده‌ی این است و بیانگر آن که هر دو واکنش برای دفاع از زندگی جانور است.

ناحیه‌های عصبی که پایه‌ای برای تهاجم و گریز هستند، نزدیک به یکدیگر، با این حال متمایز هستند. از پی بررسی‌های پیشاهنگ هس کارهای زیادی درباره ی این مسأله به وسیله‌ی ماگون، و دیگران، به ویژه‌هانشپرگر و گروه او در آزمایشگاه هس و به وسیله‌ی رومانیوک، لوینسن، وفلین صورت گرفته است. [1] باوجود تفاوت‌های معینی در نتایجی که این پژوهشگران گونه گون بدان رسیده‌اند، همگی یافته‌های اساسی هس را تأیید می‌کنند.

مارک و اروین وضع کنونی دانش را در بند زیر خلاصه کرده‌اند:

هر جانوری، صرف‌نظر از نوع آن، در برابر حمله‌ای که زندگی را تهدید کند به صورت یکی از دو الگوی رفتاری زیر واکنش نشان می‌دهد» یا با گریز یکی از دو الگوی رفتاری زیر واکنش نشان می‌دهد: یا با گریز یا با خشونت و پرخاش- یعنی، به زد و خورد می‌انجامد. مغز همیشه به مثابه واحدی در سوی دادن به هر رفتاری عمل می‌کند؛ در نتیجه، مکانیسم‌هایی که در مغز این دو الگوی نامشابه برای حفظ خود را آغاز و محدود می‌کند پیوند نزدیکی با یکدیگر، همچنین با دیگر بخش‌های مغز دارد؛ و کارکرد درست آن‌ها به هم‌زمانسازی بسیاری زیر- نظام‌های پیچیده و به گونه‌ای بسیار ظریف متعادل بستگی دارد. (مارک و اروین، 1970).

رفتار جانوری

رفتار جانوری دومین عرصه‌ی مهمی‌است که داده‌های تجربی آن می‌توانست به اثبات اعتبار نظریه‌ی غریزه‌ای پرخاشجویی خدمت کند. پرخاشجویی جانوری باید به سه نوع متفاوت تقسیم شود:

1- پرخاشجویی شکارگری، 2- پرخاشجویی درون- نوع (پرخاشجویی علیه جانوران همنوع)،
3- پرخاشجویی بین انواع (پرخاشجویی علیه جانورانی از گونه‌های متفاوت).

همان‌گونه که پیش از این خاطرنشان شد همه‌ی پژوهندگان رفتار جانوری (از جمله لورنز) توافق دارند که الگوهای رفتاری و فرایندهای عصبی پرخاشجویی شکارگری قابل مقایسه با انواع دیگر پرخاشجویی جانوری نیست و از این رو باید جداگانه در نظر گرفته شود.

تا آنجا که پرخاشجویی بین انواع مورد توجه است، بیشتر مشاهده‌گران توافق دارند که جانوران به ندرت اعضای گونه‌های دیگر را، جز هنگام دفاع، یعنی وقتی که احساس خطر می‌کنند و نمی‌توانند بگریزند، نابود می‌سازند. این امر پدیده پرخاشجویی جانوری را اصولاً به پرخاشجویی درون- نوع، یعنی پرخاشجویی درون- نوع، یعنی پرخاشجویی بین جانوران یک نوع، محدود می‌کند، پدیده‌ای که لورنز منحصراً بدان می‌پردازد.

پرخاشجویی درون- نوع دارای مشخصه‌های ذیل است:

الف- در بیشتر پستانداران «خونین» نیست، هدفش کشتار، ویرانی یا شکنجه نبوده، بلکه اساساً اختیار وضع تهدید کننده‌ای است که به عنوان اخطار عمل می‌کند، به طور کلی، در میان بیشتر پستانداران پرخاش، نزاع یا رفتار تهدیدکننده به مقدار زیاد، لیکن جنگ خونین و ویرانی، آن‌گونه که در رفتار انسانی وجود دارد، کمتر مشاهده می‌شود.

استرس و  سبک‌های مقابله ای
ادامه

ب- تنها بعضی حشره‌ها، ماهی‌ها، پرندگان و از پستانداران، موش صحرایی، است که رفتار ویرانساز در میان‌شان مرسوم است.

ج- رفتار تهدیدگر واکنش نسبت به چیزی است که جانور به عنوان تهدید نسبت به علایق حیاتی خود با آن روبرو می‌شود و از این رو دفاعی است، «پرخاشجویی دفاعی» به معنی برداشت فیزیولوژی عصبی آن ملحوظ است.

د- در مورد بیشتر پستانداران هیچ دلیلی بر هستی انگیزه‌ی پرخاشجویانه‌ی خودانگیخته‌ای که انباشته شود تا فرصتی کم و بیش برای تخلیه بیاید، وجود ندارد.

تا آنجا که پرخاشجویی جانور دفاعی است، بر پایه‌ی ساختهای عصبی معینی قرار دارد که از لحاظ تکامل نوعی برنامه‌ریزی شده است، و در این مورد هیچ اختلافی با موضع‌گیری لورنز وجود ندارد مگر در مورد الگوی هیدرولیک او و توضیح وی از شقاوت و ویرانسازی انسانی به عنوان امری فطری که در پرخاشجویی دفاعی ریشه دارد.

انسان تنها پستانداری است که سادیست است و در مقیاسی گسترده کشتار می‌کند. پاسخ به این پرسش که چرا چنین است هدف فصل‌های بعدی است. در این بحث مربوط به رفتار جانوری می‌خواهیم به تفصیل نشان دهم که بسیاری جانوران با همنوع خود می‌جنگند، لیکن به گونه‌ای غیرویرانساز و «غیرخانمان‌سوز» و اینکه داده‌های مربوط به زندگی پستانداران به طور کلی، و پستانداران نخستین پایه‌ی پیش از انسان به ویژه حاکی از حضور «ویرانسازی» فطری نیست که گمان می‌شود انسان از آنها به ارث برده باشد. در واقع، چنانچه نوع انسان تقریباً به همان اندازه‌ی شمپانزه‌هایی که در زیستگاه طبیعی خود زندگی می‌کنند، پرخاشجویی «فطری» می‌داشت، در جهانی نسبتاً صلح‌آمیز زندگی می‌کردیم.

پرخاشجویی در اسارت

به هنگام بررسی پرخاشجویی در میان جانوران و به ویژه پستانداران نخستین پایه، تمیز بین رفتار آنها به هنگام زندگی در سرزمین طبیعی خود و رفتار در اسارت، یعنی اساساً، در باغ‌وحش‌ها، دارای اهمیت است. مشاهده نشان می‌دهد که این پستانداران در جنگل کمتر پرخاشجویی از خود نشان می‌دهند، حال آنکه پستانداران نخستین پایه در رشد صنعتی شدن افزایش می‌یابد، همین طور است. به سبب این واقعیت که همه‌ی سازمان‌های به راستی جمعی نسبت به دولت ثانوی شده و زندگی اجتماعی راستین نابود گردیده است اعتقاد دارد یکی دیگر از استادان جامعه‌شناسی، تونیز (1926)، تحلیل مشابهی از جامعه‌های کنونی ارائه کرد و بین «جماعت» سنتی (Gemeinschaft) و جامعه‌ی جدید (Gesellschaft) که در آن همه‌ی پیوندهای راستین اجتماعی از بین رفته است، تمیز قایل شد.

سرزمین گرایی و مهتری

تصوری عامیانه‌ی پرخاشجویی جانوری تا اندازه‌ی زیادی زیر تأثیر مفهوم سرزمین‌گرایی قرار دارد. فرمان سرزمین رابرت آردری (1967) این مضمون را برای همگان فرا آورده است که غریزه‌ای برای دفاع از سرزمین بر انسان مسلط است که از نیاکان جانوری خویش به ارث برده. گمان می‌شود که این غریزه یکی از سرچشمه‌های اصلی جانوری و انسانی است. تمثیل‌ها به سادگی ارائه می‌شود، و این اندیشه‌ی آسان که جنگ بر اثر قدرت همین غریزه ایجاد می‌شود برای بسیاری گیراست.

پرخاشجویی دفاعی

تفاوت بین جانوران و انسان

پرخاشجویی دفاعی، به دلایلی که پیش از این در گفتگوی اساس فیزیولوژی اعصاب برای پرخاشجویی نام بردیم، از لحاظ زیستی سازشی است. به اختصار تکرار می‌کنیم: سنتز جانوران از لحاظ تکامل نوعی برنامه‌ریزی شده است تا هنگامی‌که علایق حیاتی جانور، مانند خوراک، مکان، بچه، دست یافتن به مادینه، تهدید شود انگیزه‌های هجوم یا گریز را به حرکت درآورد. هدف اساساً از میان برداشتن خطر است؛ این کار را می‌توان با گریز انجام داد و اغلب نیز چنین است، یا چنانچه گریز ممکن نباشد، با جنگیدن یا ارائه‌ي حالت‌های تهدیدکننده‌ی مؤثر. هدف پرخاشجویی دفاعی، شهوت ویرانگری نیست، بلکه حفظ زندگی است. هر زمان منظور حاصل شود، پرخاشجویی و معادل‌های احساسی آن ناپدید می‌شود.

انسان نیز از لحاظ تکامل نوعی برنامه‌ریزی شده است تا در صورت تهدید علایق حیاتی‌اش با هجوم یا گریز واکنش کند. هرچند این گرایش فطری در انسان با شدت کمتری از پستانداران پست‌تر عمل می‌کند، درباره گرایشی در انسان که به هنگام تهدید زندگی، سلامت، آزادی، یا دارایی (در جامعه‌هایی که دارایی خصوصی بسیار ارزش گذارده می‌شود) برانگیخته می‌شود و با گرایش از لحاظ تکامل نوعی فراهم آمده است، مدارک کافی وجود دارد. تردیدی نیست که می‌توان با اخلاق یا اعتقادات دینی و آموزش بر این واکنش غلبه کرد، لیکن گرایش بیشتر افراد و گروه‌ها، در عمل چنین است.در واقع پرخاشجویی دفاعی شاید پاسخ‌گوی بیشترین انگیزه‌های پرخاشجویانه‌ی انسان باشد.

می‌توان گفت تجهیز عصبی برای پرخاشجویی دفاعی در جانوران و انسان همانند است؛ به هر روی این گفته تنها به معنایی محدود درست است. عمدتاً از این رو که نواحی یگانه‌ساز پرخاشجویی جزیی از تمامی‌مغز است، و به این خاطر که مغز انسان با نئوکورتکس گسترده و تعداد بسیار زیادتر پیوندهای عصبی که دارد با مغز جانوران فرق می‌کند.

لیکن هر چند اساس فیزیولوژی عصبی برای پرخاشجویی دفاعی همسان جانوران نیست، آن قدر شبیه هست که بتوان گفت همان تجهیز فیزیولوژی عصبی به رویداد پرخاشجویی دفاعی بسیار بیشتری در انسان می‌انجامد تا در جانوران. دلیل این پدیده در وضعیت ویژه‌ هستی انسانی است.این اوضاع به طور عمده به قرار ذیل است:

1- جانور تنها «خطر روشن و موجود» را به عنوان تهدید دریافت می‌کند. مطمئناً تجهیز غریزی جانور و حافظه‌ای که به طور فردی کسب شده و از لحاظ ژنی موروثی است، پی بردن به خطرات و تهدیدها را اغلب به گونه‌ای دقیق تر از آنچه به وسیله انسان درک می‌شود، موجب می‌شود.

لیکن انسان، چون دارای توانایی آینده‌نگری و تجسم است، نه تنها نسبت به خطرها و تهدیدهای موجود یا خاطره‌ی خطرها و تهدیدها، واکنش می‌کند، که نسبت به خطرات و تهدیدهایی که می‌تواند امکان رویدادشان را در آینده نیز تصور کند. برای مثال، ممکن است نتیجه‌گیری کند که چون قبیله‌اش از قبیله‌ی همسایه که در جنگ به خوبی آزموده است، ثروتمندتر است این قبیله در آینده به قبیله‌ی او حمله خواهد آورد. یا ممکن است استدلال کند همسایه‌ای که آسیبش رسانده است هر گاه زمان مطلوب فرا رسد انتقام خواهد گرفت. چنانچه فرد یا گروهی احساس تهدید کند، مکانیسم پرخاشجویی دفاعی به حرکت در می‌آید، هر چند تهدید آنی نباشد از این رو ظرفیت انسان برای پیش‌بینی تهدیدهای آینده رویداد واکنش‌های پرخاشجویانه را افزایش می‌دهد.

ساختار شخصیت از دیدگاه فروید
ادامه

2- انسان تنها مستعد پیش‌بینی خطرهای واقعی آینده نیست؛ مستعد است که از سوی رهبران خود برای دیدن خطرهایی متقاعد شود یا شستشوی مغزی شود که در واقعیت وجود ندارد. برای مثال، بیشتر جنگ‌های نوین، با تبلیغات منظمی‌از این گونه، زمینه‌چینی شده است. جمعیت به وسیله‌ی رهبرانش متقاعد می‌شود که در خطر حمله و نابودی قرار دارد، اغلب هیچ تهدیدی وجود نداشته است. به ویژه از زمان انقلاب فرانسه، با ظهور ارتش‌های بزرگ شهروندان در مقایسه با ارتش‌های نسبتاً کوچکی که از سربازان حرفه‌ای تشکیل می‌شد، برای رهبر ملت آسان نیست که به مردم بگوید بکشند و کشته شوند چون صنایع، خواهان مواد خام ارزان تر، نیروی کار ارزان‌تر، یا بازارهای تازه است. چنانچه قرار بود جنگ با اعلام چنین هدف‌هایی توجیه شود، اقلیت کوچکی مایل به شرکت در آن می‌بودند. از سوی دیگر اگر حکومتی بتواند جمعیت را به این باور بکشاند که مورد تهدید قرار گرفته است، واکنش زیستی و طبیعی علیه تهدید به حرکت در می‌آید. به علاوه، این پیشگویی‌ها در مورد تهدید از برون اغلب خود محقق‌ساز است. دولت تجاوزکار با آماده شدن برای جنگ، دولتی را که در معرض هجوم است وادار می‌کند تا او نیز آماده شود، از این رو «دلیلی» برای تهدید ادعا شده فراهم می‌آورد.

خیزش پرخاشجویی دفاعی با شستشوی مغزی، تنها در انسان می‌تواند روی دهد. برای متقاعد ساختن آدم‌ها به اینکه تهدید می‌شوند، گذشته از هر چیز، میانجی زبان لازم است؛ بدون این میانجی بیشتر القائات غیرممکن خواهد بود. علاوه بر این ساختی اجتماعی که اساس مناسبی برای شستشوی مغزی باشد، مورد نیاز است. مثلاً دشوار بتوان تصور کرد این گونه القائات در میان مبوتوها، شکارچیان بیشه‌نشین افریقایی که از زندگی در جنگل خشنودند و مراجع قدرت همیشگی ندارند، کاری باشد. در جامعه‌ی آنان هیچ فردی وجود ندارد که برای باوراندن باور نکردنی‌ها قدرت کافی داشته باشد. از سوی دیگر در جامعه‌ای  که شخصیت‌هایی با قدرت زیاد مانند جادوگران یا رهبران سیاسی و مذهبی دارد، اساس چنان القائاتی موجود است. به طورکلی، قدرت القائاتی که به وسیله‌ی گروه حاکم اعمال می‌شود به نسبت قدرت آنها بر افراد متبوع و یا توانایی حاکمان برای استفاده از نظام ایدئولوژِیک استادانه‌ای برای کاستن از توان اندیشه‌ی انتقادی و مستقل است.

3- وضعیت وجودی سومی‌که ویژه‌ی انسان است به افزایش بیشتر پرخاشجویی دفاعی در انسان در مقایسه با پرخاشجویی جانوری کمک می‌کند. انسان مانند جانوران، از خود در برابر تهدید نسبت به علایق حیاتی اش دفاع می‌کند. لیکن دامنه ی علایق حیاتی انسان به مراتب گسترده تر از جانوران است. انسان باید نه تنها از لحاظ جسمانی که زا لحاظ روانی نیز به زندگی ادامه دهد. برای آن که توان کارکرد خود را از دست ندهد لازم است نوعی تعادل روانی را حفظ کند؛ نزد انسان هر آنچه برای حفظ تعادل روانی‌اش لازم است دارای همان علاقه‌ی حیاتی چیزی است که به تعادل جسمانیش خدمت می‌کند. پیش از هر چیز، انسان علاقه‌ی حیاتی به حفظ طرح جهت‌گیری خود دارد. ظرفیتش برای اقدام، به آن بستگی دارد، و در تحلیل نهایی حس هویتش نیز بدان متکی است. چنانچه دیگران، با اندیشه‌هایی تهدیدش کنند که طرح جهت‌گیریش را مورد چون و چرا قرار دهد، نسبت به این اندیشه‌ها همان‌گونه واکنش خواهد کرد که نسبت به این تهدیدی بسیار جدی. ممکن است برای این واکنش به شیوه‌های بسیار دلیل‌تراشی کند می‌گوید که اندیشه‌های تازه ذاتاً «غیراخلاقی»، «غیرمتمدن»، «دیوانگی»، یا هر چیز دیگری هستند که بتوان برای بیان بیزاری خود اندیشید، لیکن این دشمنی در واقع از این رو برخاسته است که «خود» احساس تهدید می‌کند.

انسان نه تنها نیازمند طرحی برای جهت‌گیری است که به هدف‌هایی نیز برای فداکاری نیاز دارد و اینها که ضرورتی حیاتی برای تعادل عاطفی اوست صرف‌نظر از اینکه چه باشد ارزش‌ها، آرمان‌ها، نیاکان، پدر، مادر، خاک، کشور طبقه، دین و صدها پدیده‌ی دیگر مقدس دانسته می‌شود. حتی رسوم نیز می‌تواند مقدس باشد زیرا نمایشگر ارزش‌های موجود است. [2] فرد یا گروه با همان خشم و پرخاشجویی نسبت به حمله علیه «مقدسات» واکنش نشان می‌دهد که نسبت به حمله‌ای علیه زندگیش واکنش نشان می‌دهد.

آنچه درباره‌ی واکنش در برابر تهدید علایق حیاتی گفتیم می‌توان به شیوه‌ای متفاوت و تعمیم یافته‌تر به این صورت بیان کرد که ترس، گرایش به حرکت در آوردن پرخاشجویی یا گرایش‌های گریز دارد. گریز اغلب موردی است که هر گاه شخص هنوز راهی برای نجات اندک «آبرویی» دارد، مطرح است، لیکن چنانچه در تنگنایی به دام افتاده و هیچ امکان گریز باقی نمانده باشد، رویداد واکنش پرخاشجویانه محتمل‌تر است با این حال یک عامل را نباید نادیده گرفت، واکنش گریز بستگی به کنش متقابل دو عامل دارد: نخست، بزرگی تهدید واقع‌بینانه، دوم اندازه‌ی نیرومندی جسمانی و روانی و اعتماد به نفس شخصی که مورد تهدید قرار گرفته است. در یک سوي این رشته، رویدادهایی است که عملاٌ هر چیزی شخص نگران را به وحشت می‌اندازد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[1] – بازبینی این بررسی‌ها را در کادا (1967) ببینید.

[2]– ویژگی این پدیده است که کلمه ی یونانی ethos – به معنی تحت الفظی رفتار- معنای «اخلاقی» به خود گرفته است درست همانگونه کهnorm (در اصل کلمه ای برای ابزار نجاری بوده است) به معنی دو گانه ای آنچه «معمول»و. آنچه «طبیعی» به کار رفته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *